![]() زندگی پیوسته می گذرد و توجهی به دل های من و تو ندارد!
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 آرشيو آرشیو موضوعی
میخوام بهش بگم
پنج جمله آسان و سخت درباره این وبلاگ امید برای آن هایی که از فاصله ها بیزارند یه طالع بینی جالب روز های بی خاطره دلدادگی از پشت نت!!! قصه عشق عشق و محبت افسون خطوط عاشق خصوصیات پسرها و دخترها!!! من کی هستم؟؟؟ مصاحبه با خدا تولدی دیگر... عشق بورزید تا به شما عشق بورزند داستان عشق و دیوانگی چند تکه آرزو... تفاوت واقعی بهشت و جهنم جدایی روانشناسی سن سال نو مبارک دلیل گریه ام چیست؟ می گفت عاشقم... خدا سنگ با ارزش عشق فرشته دوستی ستاره(رمان)-قسمت اول ستاره(رمان)-قسمت دوم ستاره(رمان)-قسمت سوم یک شب نامه ای از خدا قدرت کلمات فرشته کوچولو در حوالی بساط شیطان بهار بال هایت را کجا گذاشته ای؟ عاشقانه ترین آواز معجزه چند تا سوال و تنها خدا را دوست دارم عقاب ماهیگیر گربه و کاسه دعای پاک و خالص عشق بی پایان دخترک گل فروش اسکناس مچاله رمز موفقیت احساس پاک دست نوازش فرشته غمگین خدایا,مرا کنار نگذار! پسرک قلب ماسه ای نذری جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
گلچین مطالب
... و این است رسم زندگی "نذری"
مرد نفت فروش که خسته از کار بود، گاری را به سختی سمت خانه هل می داد. کاسه نذری را که می توانست پیام آور خوشبختی برای بچه هایش باشد، سفت چسبیده بود. گریـه یک کـودک افـغانـی قدمهایش را سست کـرد. وقتـی کاسه نـذری را به مادر کـودک داد با خـود اندیشید: گاهی خوشبختی طعم ندارد ...
|+| نوشته شده توسط td در سه شنبه 1387/10/03 ساعت 17:51 |
"قلب ماسه ای"
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسهها ترسيم دارد! بعد از اينکه قلب ماسهاياش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشههايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد ميخواست موقعي که دريا آن را با خودش ميبرد، اين قلب ماسهاي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد ميخواست اينطوري آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش ميخواست! به قلب ماسهاياش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسهاي هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسهاي را به يک قلب ماسهاي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روي قلب ماسهاي. حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسهاي و با دستش قلب ماسهاي را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش ميخواست پيش قلب ماسهاياش بماند ولي وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسهاي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برميگردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسهاي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسهاي رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسهاي ريخت. قلب ماسهاي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود ...
|+| نوشته شده توسط td در دوشنبه 1387/08/27 ساعت 23:54 |
"پسرک"
با خود گفت: "از او دیگر توقع نداشتم"... در این فکر بود که صدای آشنایی از پشت سر او را به خود آورد : " نان خشکیه ... پلاستیک پاره می خریم..." برگشت و نگاه غمگینش در چشمان سرد و خسته پسرش جا خوش کرد ...
|+| نوشته شده توسط td در پنجشنبه 1387/07/25 ساعت 1:48 |
"خدایا,مرا کنار نگذار!"
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ » آهنگر سر به زیر آورد و گفت: « وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه « خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار! » |+| نوشته شده توسط td در پنجشنبه 1387/06/28 ساعت 21:25 |
"فرشته غمگین"
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است، فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: پدر جان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
|+| نوشته شده توسط td در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 2:25 |
"دست نوازش"
روزي در يک دهکده کوچک، معلم
مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند،
نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد . ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه
خود را تحويل داد، معلم شوکه شد. او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟ بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت”:من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند.” يکي ديگر گفت:”شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد”.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است،داگلاس؟ داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد. شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟ |+| نوشته شده توسط td در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 19:35 |
"احساس پاک"
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتی مادرش را ديد به او گفت: « مامان، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد ». مادر آهی کشيد و فرياد زد : « حالا علي كجاست؟ » و رفت به اطاق علی. علی كوچولو از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود. وقتی مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد: « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال. علی از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود:)) مادر دوستت دارم(( مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد…
|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 1:58 |
"رمز موفقیت"
روزی مردی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: "من کور هستم لطفا کمک کنید" روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلو او را برداشت و آن را برگردانند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
" امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم" دوستان وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، سعی نکنید به خودتان سخت بگیرید و ناراحت شوید، بلکه روش کار خود را تغییر بدهید؛ آن وقت می بینید که بهترینها برایتان محقق می شود.
|+| نوشته شده توسط td در یکشنبه 1387/01/25 ساعت 1:21 |
"اسکناس مچاله"
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و ... ... و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1386/12/29 ساعت 14:39 |
"دخترک گل فروش"
دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوی خریدن یك كفش قرمز، پولهایی را كه از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع می كرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، در فكر و رویایش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز كرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید كه در كنار آن هدیه ای قرار داشت.
او نمی دانست كه پاهایش دیگر توان رفتن ندارد ...
|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1386/12/08 ساعت 19:54 |
|