تبليغاتX
گلچین مطالب
گلچین مطالب
... و این است رسم زندگی
"نذری"

 

مرد نفت فروش که خسته از کار بود، گاری را به سختی سمت خانه هل می داد. کاسه نذری را که

می توانست پیام آور خوشبختی برای بچه هایش باشد، سفت چسبیده بود.

گریـه یک کـودک افـغانـی قدمهایش را سست کـرد. وقتـی کاسه نـذری را به مادر کـودک داد با خـود

اندیشید:                             گاهی خوشبختی طعم ندارد ...

 

 

|+| نوشته شده توسط td در سه شنبه 1387/10/03 ساعت 17:51 |

"قلب ماسه ای"

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم

 ميکرد. شايد فکر مي‏کرد که  هرچه  اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش

دارد! بعد از اينکه قلب ماسه‏اي‏اش  کامل  شد سعي  کرد با دستهايش  گوشه‏هايش را  صيقل

بدهد تا صاف صاف بشود،  شايد  مي‏خواست  موقعي که دريا آن را  با خودش مي‏برد، اين قلب

 ماسه‏اي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري  آن را

 خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست! به  قلب  ماسه‏اي‏اش

 لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه‏اي هديه داد. دلش نيامد که يک تير

ماسه‏اي را به يک قلب ماسه‏اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش

 بود مثل  يه پيکان گذاشت روي  قلب ماسه‏اي. حالا ديگر  کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت

 داشت. نشست پيش قلب ماسه‏اي و  با دستش قلب ماسه‏اي را  نوازش کرد و  در سکوت به

 قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي  اينکه  باد قلبش را ندزدد با دستهايش

 يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش  مي‏خواست پيش  قلب  ماسه‏اي‏اش بماند  ولي

 وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسه‏اي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت

 و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي‏گردد و بقيه راه را دويد.

 فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه‏اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه‏اي

 رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه‏اي ريخت.

قلب ماسه‏اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود ...

 

|+| نوشته شده توسط td در دوشنبه 1387/08/27 ساعت 23:54 |

"پسرک"


زن با وجود خستگی از کار شبانه به مدرسه پسرش رفته بود و حالا که از آنجا بر می گشت غم بر

شدت خستگی اش می افزود  و حرفهای مدیر را  که می گفت : "پسرتان دو هفته ای است که به

مدرسه نمی آید ..." در ذهن مرور می کرد.

با خود گفت: "از او دیگر توقع نداشتم"...

در این فکر بود که صدای آشنایی از پشت سر  او را به خود آورد : " نان خشکیه ... پلاستیک پاره

می خریم..."

برگشت و نگاه غمگینش در چشمان سرد و خسته پسرش جا خوش کرد ...

 

|+| نوشته شده توسط td در پنجشنبه 1387/07/25 ساعت 1:48 |

"خدایا,مرا کنار نگذار!"

 

آهنگری بود كه با  وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید.  روزی یكی  از

دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت  از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری

نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ »

آهنگر سر  به زیر آورد  و گفت: « وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم  یك تكه آهن را در كوره

قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت

دلخواهم درآمد می دانم كه  وسیله  مفیدی  خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا  كنم كه « خدایا! مرا در كوره های

رنج قرار ده اما كنار نگذار! »

|+| نوشته شده توسط td در پنجشنبه 1387/06/28 ساعت 21:25 |

"فرشته غمگین"

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است، فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: پدر جان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.


اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت...

 

 

|+| نوشته شده توسط td در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 2:25 |

"دست نوازش"


روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد . ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت”:من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت:شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است،داگلاس؟ داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.


شما چطور؟!  آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟


|+| نوشته شده توسط td در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 19:35 |

"احساس پاک"

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتی مادرش را ديد به او گفت: « مامان، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد ». مادر آهی کشيد و فرياد زد : « حالا علي كجاست؟ » و رفت به اطاق علی.

علی كوچولو از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود. وقتی مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد: « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال. علی از غصه گريه کرد.

ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود:))  مادر دوستت دارم((  

مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.

 

بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد

 

 

|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 1:58 |

"رمز موفقیت"

 

روزی مردی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: "من کور هستم لطفا کمک کنید"

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلو او را برداشت و آن را برگردانند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص ومهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد:

 

" امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم"

 

دوستان وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، سعی نکنید به خودتان سخت بگیرید و ناراحت شوید، بلکه روش کار خود را تغییر بدهید؛ آن وقت می بینید که بهترینها برایتان محقق می شود.

 

|+| نوشته شده توسط td در یکشنبه 1387/01/25 ساعت 1:21 |

"اسکناس مچاله"

 

 

 

 

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


دست همه حاضرین بالا رفت.


سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.


این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

 

و باز دست همه بالا رفت.

 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و ...

 

... و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1386/12/29 ساعت 14:39 |

"دخترک گل فروش"

 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوی خریدن یك كفش قرمز، پولهایی را كه از فروختن گل های مریم

 

به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع می كرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، در فكر و رویایش بود

 

كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز كرد خود را روی

 

تختی سپید و تمیز دید كه در كنار آن هدیه ای قرار داشت.


دخترك با خوشحالی هدیه را باز كرد.  یك جفت كفش قرمز بود !!!


چشمان دخترك لبریز از شادی شد.


ولی افسوس . . .

 

او نمی دانست كه پاهایش دیگر توان رفتن ندارد ...

 

 

|+| نوشته شده توسط td در چهارشنبه 1386/12/08 ساعت 19:54 |