" جدایی "

 

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم، از مشکلاتمون، از دلتنگیهامون، از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم؛
به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه ؛
به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟
به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه
میشه به
یادت نبود
به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود
به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که
هیچ وقت یادت از من دور نمیشه
به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام
به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ؛ نگام کردی
سکوت کردم ؛ سکوت کردی
لبخند زدم ؛ لبخند زدی
گفتی پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی  . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم .
گفتم تو چی حرفی نداری ؟
هیچی نگفتی
گفتم دوستم داری ؟
گفتی نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...
با نگاهم پرسیدم : همین ؟
و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم .
دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو
هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور
بشینی

       و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

" تفاوت واقعي بهشت و جهنم "



فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت.

خداوند او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند ،
همه گرسنه

نااميد و در عذاب بودند؛ هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشقها بلندتر از

بازوي آنها بود، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند؛ عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم، او به اتاق ديگري وارد شد که درست مانند

اتاق اولي بود ؛ جمعي از مردم، هرکدام قاشقي داشتند که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشقها

بلندتر از بازوي آنها بود ؛ ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.

آن مرد گفت: نمي فهمم؛ چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آنکه

همه چيزشان يکسان است.

خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند؛

هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذا

بگذارد.