"می گفت عاشقم..."
می گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم ...
او رفت و تنها ماند ...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو ...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسودگيست، خيال است ... خيالی خوش ...
گفت:ماندن است ... فرو رفتن در خود است ...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است ...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود ...
گفت: عشق دروغی بیش نیست ...
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی ...
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی ...
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است ، عبور است ، نبودن است ...
گفتم: عشق تضاد است ...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است ... نداشتن و بخشیدن است ...
گفتم:عشق آغاز است ، دیر است و سخت است ...
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ... راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ...
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ ...
آهی سرد کشید ...
دیگر هیچی نگفت ...
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت ...
با تشکر از کسی که این متن رو برام فرستاده ![]()
زندگی پیوسته می گذرد و توجهی به دل های من و تو ندارد!