بهت که گفتم ، ...

توی چشمهات، چيزی داری که آدم رو افسون می کنه. توی نفسهات عطری داری که آدم رو افسون

می کنه. توی صدات زنگی داری که آدم رو افسون می کنه. توی دستهات گرمائی داری که آدم رو افسون

می کنه ، ... توی ...

می دونم ، که تو يه جادوگری ، ... می دونم که اون چوب توی دستت ، همونی که يه ستاره روش

نشسته ، همونی که هر وقت می زنی اش به من ، تن سياه و خشکيده و شوره زار مثل کويرم رو

تبديل به يک آسمون ستاره می کنه ، ... باعث همه اين افسونگری هاست .

می دونم که تو هم ، بدون اون چوب جادو ، ... بدون اون ستاره ، ... بدون اون افسون ، ... ديگه جادوئی

نداری که بکنی ...

می دونم که تو هم خودت ، افسون شده ای ، می دونم که اون ستاره ، تورو هم افسون کرده ، می دونم

که تو هم ...

ولی هميشه ، يه سوال برام باقيه ... تو ، ميون اين همه آدم ، ميون اين همه تن سياه و خشکيده و

شوره‌ زار ، چرا من رو انتخاب کردی ؟ چرا من رو جادو کردی ؟ چرا من رو افسون کردی ؟

 

آخه ، من که لايق اين افسون نبودم ...