"دخترک گل فروش"
دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوی خریدن یك كفش قرمز، پولهایی را كه از فروختن گل های مریم
به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع می كرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، در فكر و رویایش بود
كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز كرد خود را روی
تختی سپید و تمیز دید كه در كنار آن هدیه ای قرار داشت.
دخترك با خوشحالی هدیه را باز كرد. یك جفت كفش قرمز بود !!!
چشمان دخترك لبریز از شادی شد.
ولی افسوس . . .
او نمی دانست كه پاهایش دیگر توان رفتن ندارد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۰۸ ساعت 19:54 توسط td
|
زندگی پیوسته می گذرد و توجهی به دل های من و تو ندارد!