اوووه ... هیچی بابا، تو که از من کولی تری ... چیزیش نشده، مارو دید.
شمارو ؟
من و رعنا رو ...
نفس عمیقی کشیدم ... خوشحال شدم که بلایی سرش نیومده بود. رعنا یه دختره بود که تازگی ها با علیرضا دوست شده بود ... علیرضا با دخترای زیادی دوست بود ولی ستاره سوگلی دوستاش بود، نسبت به اون احساس دیگه ای داشت. به قول خودش دوست دختر فابریکش ستاره بود.
قیافه رعنا بدک نبود. علیرضا هیچ وقت با دختر زشتی دوست نمیشد ... توی راه مدرسه یه روز که باهم بر میگشتیم باهاش دوست شده بود. نمیدونم چرا زیاد ازش خوشم نمیومد. شاید به خاطر ستاره بود، نسبت به اون حساسیت زیادی داشتم.
دوست نداشتم علیرضا اذیتش کنه ... چند بارهم به علیرضا گفته بودم که دست از این دختربازیاش برداره ولی اون گوشش بدهکار نبود ... میگف: دنیا محل تجربست!
خب، بالاخره گندشو درآوردی؟
جون امید خیلی بد شد ... بعد از اینکه از تو جدا شدم رعنا رو سر کوچشون دیدم. داشتم باهاش حرف میزدم که یهو ستاره مثه جن پیداش شد ...
جن؟ خوبه ... خوبه ... ستاره خانم که یه زمان فرشته بود، حالا شده جن؟ ... خب حالا چی گفت؟
هیچی، بدبخت چی میتونست بگه ... تا مارو دید روشو کرد اونور و رفت . منم از رعنا خداحافظی کردم و دنبالش دویدم. رفته بود توی خونه ... هرچی در زدم در رو باز نکرد ...
نه لابد میخواستی درو باز کنه بگه به به علیرضاخان تشریف بیارید تو !؟
امید یعنی همه چیز تموم شد؟
ها ... همه چیز تموم شد؟ مگه امید مرده؟
میدونستم که تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه توئی، پس باهاش حرف میزنی؟
آره ... باهاش حرف میزنم ... ولی از این به بعد خودتو یه کم جمع و جورتر کن . اگه بفهمم با دختری بجز ستاره حرف میزنی خودم جریانو به ستاره میگم ...
من چاکرتم هستم ... یوگولی یوگولی ... دمت گرم ...
پس را بیوفت بریم ...
از سر و کولم داشت میپرید بالا و مسخره بازی میکرد. بهش گفتم خودتو لوس نکن، لازم هم نیست تو بیای، خودم میرم. انقدرم خوشحال نباش، معلوم نیست ببخشدت.
هرچی تو بگی آقای دکتر ... علیرضا دربست چاکرته .
لباس پوشیدم و به طرف خونه ستاره اینا راه افتادم ...
... به خونشون رسیدم ... کوچه تقریبا خلوت بود ... با اینکه یکی از روزای آبان بود ولی سرمای زمستون نمایان شده بود ... سوز بدی میومد. یه لحظه لرز برم داشت ... عقبم رو نگاه کردم ... هیشکی اون ورا نبود ... به طرف در خونشون رفتم و در زدم ... کسی جواب نداد ... دوباره در زدم ... چند لحظه بعد صدایی از پشت در گفت: کیه؟ ... صدای ستاره بود ... ولی هیچ شباهتی به قبل نداشت. درحالی که سعی میکردم خونسرد باشم آروم گفتم : ستاره خانم ، امید هستم ... چند لحظه بعد درو باز کرد ... خدای من، این ستاره من بود ... این تنها دختری بود که ازش خوشم میومد ... خدایا چقدر زیبا بود ... تا اون موقع به اون سیری نگاش نکرده بودم .
کم کم به خودم اومدم. به علیرضا فکر کردم، یه لحظه از خودم بدم اومد. من باید ستاره رو فراموش کنم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد چشمای از گریه قرمزش بود ... برام روشن شد که علیرضا رو خیلی دوست داره. درحالی که سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم گفتم :
سلام ...
با صدایی بغض آلود گفت: سلام، امید خان حال شما خوبه؟
متشکرم ... من ... من میخواستم یه لحظه وقتتون رو بگیرم ... باهاتون حرفی داشتم ... درحالیکه درو بازتر میکرد گفت: بفرمایید تو ...
داخل شدم ... این اولین باری بود که وارد اون خونه میشدم، ولی تمام گوشه و کنارش برام آشنا بود. علیرضا همه رو مو به مو برام تعریف کرده بود:
قسمتی از دیوار که ریخته بود ... پشت بوم ... ، پله ها ... ، تنها درخت خرمالوی حیاط ... و از همه مهمتر حوض شیش گوش فیروزه ای با ماهی هاش ؛ چه حوض زیبایی بود ... یک لحظه احساساتشون وقتی که کنار این حوض میشستن رو درک کردم ... با اشاره ای که به صندلی چوبی کهنه ای کرد گفت :
بفرمایید بشینید ...
از خونه ستاره اینا که اومدم بیرون یه راس رفتم خونه علیرضا اینا ... تا در زدم در رو باز کرد ... انگار که منتظر وایساده بود تا من بیام ...
سلام ...
علیک ... چی شد؟ ... رفتی؟
اوووهوم ...
خب چی شد؟ چی گفت؟
هیچی ... چی میخواستی بگه؟ ... گفت از علیرضا بدم میاد و دیگه حاضر نیستم ریختشو ببینم !
یه لحظه وارفت ... انگار که خبر مرگ عزیزترین کسشو بهش میدن ... دیدم اگه دیر بجنبم طفلک میمیره ... دیگه جای شوخی کردن نبود ...
هاهاها ... بابا شوخی کردم، همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد ... باهاش حرف زدم ... گفتم که علیرضا فقط تو رو دوست داره ... رعنا رو هم گفتم که از آشناهای من بوده و داشته سراغ منو ازت میگرفته ... درضمن بهم گفت که بهت بگم الآن بری پیشش ...
گل از گلش شکفت ... پرید بغلم و سر و صورتم رو غرق ماچ کرد ... خیلی خوشحال بود ... انگار که دنیا رو بهش داده باشن ... زدم روی شونش و گفتم: یادت باشه بهت چی گفتم ها ... این دفه آخر بود !
به خدا علیرضا بدون شوخی اگه دفه دیگه ببینم با دختری به غیر از ستاره کاری داری دیگه باهات حرف نمیزنم ...
چشم آقای دکتر ... قول میدم ...
باشه ... پس من برم ... کاری نداری ؟
نه ... خیلی ممنون ... تو نمیای؟
نه کار دارم باید برم ... تو هم که باید بری ...
آره منم الان راه میوفتم ...
پس فعلا ...
قربونت ...
خدافظ ...
سرکوچه که رسیدم علیرضا بلند داد زد:
امید خیلی لطف داری ... این کارت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...
آهی کشیدم ... علیرضا نسبت به من خیلی حق داشت ... تا اون موقع خیلی بهم لطف کرده بود ... انقدر لطف که اگه هزار بار هم از این کارا براش میکردم گوشه ای از اونا هم جبران نمیشد ... تو دلم گفتم :
قربونت دوست من ... ما که کاری نکردیم ...
... شب علیرضا اومد در خونمون ... خیلی خوشحال بود. فهمیدم که ستاره بخشیدتش. رفتیم بالای پشت بوممون.
خب چی شد؟
هیچی ... حل شد! راستی تا الان اونجا بودم ...
پس بابایی چی؟!!!
ستاره مخصوصا گفت بمونم تا بابایی منو ببینه. قبلا راجبه من باهاش حرف زده بود ...
جدی؟ خب اومد؟
آره ... پیرمرد باحالیه ... دلم براش خیلی میسوزه، تا اومد تو خونه و درو باز کرد من و ستاره رو کنار حوض دید. من بلند شدم ... اولش منو نشناخت، بد نگاه میکرد. بهش سلام کردم، جواب نداد ... ستاره بهش گفت: " بابایی این همون علیرضاست که بهت گفتم ... "، تا اینو شنید کلی عوض شد ... انگار که پسرش رو میبینه اومد جلو و بغلم کرد ... امید فکر نمیکردم انقدر خوب باشه ...
خب اینم از شانس توست ... اینجوری بهترم هست ...
وقتی داشتم میرفتم اومد تو کوچه و آروم در گوشم گفت:" علی جان ... جون تو جون ستاره ... اون طفلک جز تو کسی رو نداره ها ... "، وقتی اینارو میگفت اشک توی چشماش جمع شده بود ...
خب تو بهش چی گفتی؟
گفتم:" چشم بابایی ... منم جز اون کسی رو ندارم ...
***
اونروز هیچ کدوممون حال هندسه رو نداشتیم ... یارو هم همش داشت حرف میزد. زنگ آخر بود ... مبحث خسته کننده دایره ... من و امید همیشه گوشه کلاس، میز آخر میشستیم ... با اینکه درسم خوب بود ولی معلما همیشه از دستم شاکی بودن. همیشه جرقه شلوغی رو من میزدم، علیرضا هم آتیشش رو گر میداد. همیشه هم کاسه کوزه ها سر علیرضای بدبخت میشکست. وقتی که معلما میدیدن منم شلوغ میکنم با تاسف بهم نگاه میکردن و میگفتند:" از وقتی پهلوی این نشستی تو هم خراب شدی ... "، نمیدونستن باعث شلوغی علیرضا هم من بودم. علیرضا درحالی که روش به تخته بود آروم بهم گفت:
اه ... این مرتیکه هم ولکن نیست ... مخمون رو خورد ...
آره ... آخه بدیش اینه که چرندیات میگه ... یه قرون بلد نیست درس بده ... دفه پیش که یادته اون قضیه رو آخرش هم نتونست اثباتش کنه ...؟
آره ... تو هم که خوب حالشو گرفتی ...
راستی علیرضا امشب بریم " کیج"؟
" کیج"؟ " کیج" دیگه کجاس؟
بابا کیج دیگه، همون جا که بهت گفتم ... دانسینگه، همون که توش "فرهاد" میخونه ...
آهان ... یادم اومد ... مگه مارو را میدن؟ ...
غلط میکنن راه ندن ... مگه ما چمونه؟ میتونی به ستاره هم بگی بیاد ...
خب آره ... ولی من فکر میکنم که خرجمون ...
آقای ناصری درحالیکه چوبی که توی دستش بود رو بالا و پایین میبرد با لهجه غلیظش بلند داد زد :
فراهانی! تو هنوز آدم نشدی ؟ اندفه بندازمت بیرون دیگه رات نمیدما !!!
آروم در گوشه علیرضا گفتم: به خرجش فکر نکن، من یه کم پول جمع کردم ...
منم یه کمی دارم ... شاید از مامانم هم کمی بگیرم ولی به ستاره باید بگم ... چقدر تا زنگه؟
نیم ساعت ...
بریم؟ یه رب دیگه زنگشون میخوره ...
برو که رفتیم ...
علیرضا نگاهی بهم کرد و خنده ای کرد. منم بهش خندیدم.
هنوز جمله آقای ناصری تموم نشده بود که علیرضا با یه حالت قلدری بلند شد گفت: ده ... آقا چرا توهین میکنین ... ما که کاری نکردیم ...
آقای ناصری با یه حالت مسخره گفت: بگیر بشین بی تربیت ...
از حرکات علیرضا خندم گرفته بود ... درحالیکه سعی میکرد جدی باشه گفت:" چشم" و بعد نشست. با پا بهم زد و آروم گفت: حالا نوبت توس ...
سه تا سرفه کردم ... این علامتمون بود با بچه های کلاس ... وقتی سه تا سرفه منو میشنیدن میدونستن که باید هوامو داشته باشن ...
همه زیرچشمی بهم نگاه کردن ... آقای ناصری رفته بود سراغ درس ... از جام بلند شدم ... همه نگاهها به من بود ...
وسط حرف آقای ناصری پریدم و بلند داد زدم :
آقای ناصری میشه علیرضا فراهانی رو ببخشین
همه زدن زیر خنده ... اکبر که معلوم بود به زور داره سعی میکنه بخنده از خودش صداهای عجیب غریب درمیورد ... ناصر با هر قهقهه ای که میزد یه بارم محکم میزد رو میز ... هرکی یه بازی درمیورد ... از اون ور کلاس یکی داد زد تشکای خوشخواب ... دوچرخه بچه ... وان حموم ... خریداریم ...
کلاس یه هو تبدیل شد به حموم زنونه ... آقای ناصری که مونده بود به کی گیر بده قرمز شده بود ... چند لحظه همین طور گذشت که یه دفه فریاد آقای ناصری بلند شد : خفه شین ... خفه شین ...
علیرضا مرده بود از خنده ... سعی میکرد جلوی خندشو بگیره ولی نمیتونست. آخر رفت زیر میز و قاه قاه خندید.
شما دوتا ... گمشین بیرون ... من نامردم اگه شماهارو دیگه سر کلاسم را بدم، گمشین بیرون ... جفتتون
از یه طرف لهجه آقای ناصری از طرف دیگه ادا و اصول علیرضا زیر میز باعث شد منم خندم بگیره ...
همه بچه ها داشتن به آقای ناصری میخندیدن ...
علیرضا از زیر میز اومد بالا و گفت:
چشم آقا ... میریم بیرون ... شما خودتونو ناراحت نکنین، براتون بده ... ما رفتیم ...
بعد آروم تر جوری که نشنوه ادامه داد : قربون دهنت خب زودتر میگفتی !!!
من که میدونستم الانه که دست آقای ناصری روی ما بلند شه قبل از اینکه آقای ناصری فرصت کنه بیاد طرفم زود فلنگو بستم . از بیرون داشتم کلاس رو میدیدم. علیرضا اومد که بیاد از در بیرون آقای ناصری اومد یه لگد بهش بزنه علیرضا جا خالی داد ... تعادل آقای ناصری بهم خورد ... نزدیک بود بیوفته ... همه دوباره زدن زیر خنده ... علیرضا به طرف در رفت ، درحالیکه به بچه ها تعظیم میکرد در رو بست و اومد بیرون به من که رسید گفت: بزن قدش ...
صدای دست ما توی راهروی کلاسا پیچید ... صدای آقای ناصری بین صدای خنده بچه ها محو شده بود ...
علیرضا درحالی که هلم میداد گفت: بدو دیر شد ...
...
مدرسه "شیرین" ... مدرسه ای که من و علیرضا خاطرات خوبی رو اونجا داشتیم. یه روزی هر روز دم این مدرسه بودیم، همه دختراش مارو میشناختن، کلی معروف شده بودیم. قبل از اینکه علیرضا و ستاره باهم دوست بشن علیرضا در یه زمان با شیش تا از دخترای اونجا دوست بود ... !!!
چند دقیقه ای کنار مدرسه صبر کردیم تا زنگشون خورد. لحظه ای بعد از اینکه بابای مدرسه در رو باز کرد دخترا انگار که از زندان آزاد می شدن ریختن بیرون ...
وقتی کنار مدرسه کمی شلوغ تر شد به راحتی صدای پچ پچ دخترا که میگفتن " علیرضا" شنیده میشد. اون دخترایی هم که یه زمانی با علیرضا دوست بودن بدون اینکه به روی خودشون بیارن سرشون رو انداختن پایین و رفتن. بعضی دیگه هم که میخواستن جلوی دوستاشون خودشیرینی کنن تیکه میپروندن. من و علیرضا با اینکه کلا شر بودیم ولی همیشه رفتارمون با دخترا مودبانه بود ... تو تموم اون سالها به یاد ندارم که علیرضا با دختری بد حرف زده باشه یا بهش متلکی گفته باشه ... وقتی هم که دخترا متلکی بهش میگفتن یه جوری نگاشون میکرد که انگار داره به یه دزد نگاه میکنه بعد هم سرشو مینداخت پایین. دخترا هم که اصلا انتظار سکوتش رو نداشتن بالاخره هرجوری شده ولش میکردن و میرفتن .
...
بالاخره پیداش شد. همه دخترا پیرهن سفید و دامن سورمه ای پوشیده بودن ولی لباسها توی تن ستاره جور دیگه جلوه میکرد. مثه ملکه ها شده بود ... دخترای دیگه همگی معلوم بود که بهش حسادت میکردن. از طرز نگاه کردنشون به اون و علیرضا کاملا مشخص بود ...
با دوستش بود، نازنین. دختر خوبی بود، قدی کوتاه تر از ستاره داشت؛ دختری لاغر که به نظرم شکننده میرسید. معلوم بود که بدش نمیاد باهم دوست باشیم، ولی با اینکه به سادگی و خوبیش اطمینان داشتم محبتی رو ازش توی دلم احساس نمی کردم ...
با اومدنش همه یه دفه ساکت شدن و به اون و علیرضا نگاه کردن. تا به علیرضا رسید با لبخندی بهش سلام کرد و بعدش به من سلام کرد. نازنین هم بهمون سلام کرد
چی شده اومدی اینجا؟
فعلا بیا از اینجا بریم احساس میکنم پونصد هزارتا چشم دارن بهمون نگاه میکنن...
از مدرسه کمی دورتر شدیم ...
خب ... چه خبر؟ ... خوبی؟
آره خوبم
نازی تو خوبی؟
مرسی
نازنین دختر کم حرف و خجالتی بود ... معلوم بود که زیاد با پسرا رابطه نداشته چون هروقت من یا علیرضا باهاش حرف میزدیم قرمز میشد . ستاره ادامه داد ...
شما امروز زود تعطیل شدین؟
علیرضا درحالیکه لبخندی زد و به من نگاه کرد گفت : ما امروز خودمونو زود تعطیل کردیم ...
ستاره درحالیکه از یه طرف اخم کرده بود از طرف دیگه میخندید با شیطنت گفت : امروز دیگه نوبت کدوم بدبخت بود؟
ها ها ... آقای ناصری دبیر هندسه ... ولی مهم نیست ... اومدم چیزی رو بهت بگم ...
خب؟
امشب چیکاره ای؟
چطور مگه ... ؟
من و علیرضا میخوایم بریم " کیج" ... همون جا که برات تعریفشو کرده بودم، فرهاد هم توش میخونه ... یادمه بهم گفته بودی خیلی دوست داری فرهاد رو ببینی ...
آخه ...
آخه نداره ... امشب میام دنبالت
بابایی چی؟
خودم میام اجازتو میگیرم ... نازی تو هم میای؟
خیلی دوست دارم بیام ولی بابام فکر نمیکنم بذاره
در هر صورت خوشحال میشیم تو هم بیای ... تونستی حتما بیا ...
چشم ... ببینم چی میشه
خب ... پس ستاره امشب ساعت نه میام ... فعلا کاری نداری ؟
نه ...
قربونت .
... ساعت نه دم خونشون بودیم.علیرضا تنها شلوار جینی رو که داشت پوشیده بود با یه پیرهن سفید که تازگی ها خریده بود ... منم شلوار جین پوشیده بودم با یه تیشرت.
علیرضا در زد ... ستاره در رو باز کرد، مثه همیشه جذاب! سلام کرد. جوابشو دادیم ...
بیاین تو ...
بابایی اومده؟
آره بیاین تو ...
من روم نمیشد ... از بابایی خجالت میکشیدم. یه جوری به علیرضا حالی کردم که بابا من تو نمیام، تو برو من همین بیرون منتظرتون میمونم ... ولی ستاره نذاشت ... بالاخره با زور مجبورم کرد برم تو ...
شب ساکتی بود. بجز صدای همیشگی جیرجیرکها صدای دیگه ای توی حیاطشون نمیومد. تا رفتیم تو بابایی اومد پیشمون. مرد خوبی به نظر میرسید، صورت مهربونی داشت. با اینکه خیلی از عمرش میگذشت ولی هنوز شادابی تو چهره اش دیده میشد. معلوم بود خیلی علیرضا رو دوست داره چون بهش خیلی احترام میذاشت.
...
کیج ... با اون دیوار های سیاه و سفیدش ... هنوزم هروقت از کنارش رد میشم خاطرات جوونی از جلوی چشام رد میشه ... کیج ... کیجی که یه زمان یکی از بهترین دیسکوهای تهران بود ... کیجی که همه نامزدای جوون پاتوقشون اونجا بود ... کیجی که هرشب از ساعت ده "فرهاد" با گنجشکک اشی مشی توش غوغا میکرد ... کیجی که از توی میدون بیست و پنج شهریور هم صدای ارکسترش میومد ...
.
به کنارش رسیدیم. ستاره خیلی خوشحال بود ... نمیدونستم چرا ... یعنی انقدر دوست داشت فرهاد رو ببینه ؟ همه دخترا اون موقع فرهاد رو مث بت میپرستیدن. پسر و دختر عکساشو زیر جلد کتاباشون میچسبوندن. خیلی برو بیا داشت ... وقتی داشتیم از پله های پیچ مانندش پایین میرفتیم ستاره با خنده و با اشاره به دیوارها گفت:
اینجا چرا همه چیز مثه گوره خره !!! ؟
در جوابش علیرضا گفت: تازه اینکه چیزی نیست توش یه قفس داره پر گوره خره ... !!!
بالاخره به پایین پله ها رسیدیم. با اینکه یه بار دیگه هم اونجا اومده بودم ولی اینبار برام خیلی بزرگتر جلوه کرد ... سن بزرگ رقص که دورتا دورش میله های قفس برای دکور احاطه شده بود ... طرف دیگه، سن دیگری برای ارکستر و سازهای مختلف ...
رفتیم یه میزی تقریبا دور از بقیه پیدا کردیم و نشستیم ... هممون محو دیگرون شده بودیم ... ریختای مختلف خنده دار ... با لباسای عجیب غریب ... اون موقع شلوارای پاچه گشاد حسابی مد بود ... علیرضا با اشاره به یکی از مردایی که پاچه شلوارش خیلی گشاد بود به مسخره بهم گفت :
امید جون اگه قول بدی پسر خوبی باشی برات یه دونه از این شلوارا میخرم ...!
آخ جون من ! حاضرم دو تا دستمو نداشتم عوضش از این شلوارا داشتم !!!
چند لحظه بعد گارسون اومد. چقدر به نظرم مودب رسید. من اولش نمیدونستم چی سفارش بدم، کمی دودل بودم. قبلا هم مشروب خورده بودم ولی میترسیدم شب که برم خونه بابام بفهمه ... بالاخره دلمو زدم به دریا و آبجو سفارش دادم. علیرضا هم شراب خواست. همیشه شراب میخورد. میگفت:
" چیز دیگه به مزاجم سازگار نیست ... "
ستاره هم نوشابه خواست ... ازش خوشم اومد ... نمیدونم چرا ولی اصلا از زنایی که مشروب میخوردن خوشم نمیومد ...
راستی ستاره نازی نتونست بیاد ... ؟
نه، حیوونی خیلی سعی کرد ولی باباش نذاشت ...
مشغول صحبت بودیم و مشروبا هم کلی کیفمون رو کوک کرده بود که یه دفه صدای همهمه مردم مارو به خودمون آورد. از گوشه سن مردی با یه گیتار وارد شد ... فرهاد بود ...
شلوار کتون کرم پوشیده بود با یه پیرهن مشکی که دکمه های بالاییش رو باز گذاشته بود، آستیناشو دوسه تا تازده بود ... گیتارش توی دست چپش میدرخشید. با طمانینه رفت روی صندلی ای که روی سن بود نشست. گیتارش رو کنار پاش گذاشت و سیگاری روشن کرد ...
توی این مدت وقار و کاراکتر فرهاد از یه طرف و از طرف دیگه تشویقهای مردم مارو مجذوبش کرده بود. ستاره که از خوشحالی نمیدونست چی بگه ... من و علیرضا هم انگار که مریدمون رو بعد از سالها پیدا کرده بودیم کلی خوشحال بودیم ... باورم نمیشد که تشویق اون جمعیت تمومی داشته باشه، ولی بعد از مدتی همه ساکت شدن ، انگار نه انگار که آدمی اونجا بود ...
فرهاد درحالیکه پک غلیظی به سیگار میزد گیتارش رو برداشت ... یکی از پاهاش رو انداخت روی دیگری و سیگارش رو بین سیمهای گیتارش جاسازی کرد ... شنیده بودیم این کارش یکی از ژستاشه ولی دیدنش یه حال و هوای دیگه ای داشت ... دستش رو به طرف سیمهای گیتار برد ... با اولین نتی که نواخته شد همه فهمیدیم چه آهنگیه ... "مرد تنها" ...
موهای تنم سیخ شد ... با اون آهنگ همیشه یاد صحنه های فیلم " رضا موتوری" میفتادم ؛ بهروز وثوقی. از این سینما به اون سینما ، با اون موتور فکسنی ... تراژدی آخر فیلم ... همه جلوی چشام زنده شد ... تاحالا هیچ باری که مشروب خورده بودم به اندازه اون گرمم نکرده بود ... احساس خوبی داشتم ... به ستاره نگاه کردم ... خدایا چقدر زیبا بود ... نه زیبا نبود، یادمه مارگرات میچل اول برباد رفته رو اینجوری شروع کرده بود :
" اسکارلت اهارا زیبا نبود ... ولی مردها اینو به ندرت تشخیص میدادن ... ". ستاره هم چیز زیبایی نداشت ... تک تک اعضای چهره اش ساده ی ساده بودن ... به قولی بهم میومدن ... ولی چیز زیبایی نداشت ... حتی چشمان سبز اسکارلت یا طنازیهاش رو هم نداشت ولی ... نمیدونم چه جوری و با چیش دل من و علیرضا رو تسخیر کرده بود ... به علیرضا نگاه کردم، گیلاس شراب به یه حالت قشنگی توی دستش بود، دست دیگشم دست ستاره رو نوازش میداد ... یه لحظه برام خاطرات اسکارلت و رت بوتلر زنده شد، ولی ستاره یه فرقی با اسکارلت داشت ... ستاره اسکارلتی بود که رت رو زودتر شناخته بود ... و این بهتر بود، چون پشیمانی از دست دادن رت در آینده اون رو نگران نمیکرد ...
گارسون رو صدا کردم ... حیف بود با اون گیتار و صدای ناب بیکار باشم ... فرهاد غوغا میکرد ... :
" ... با صدای بی صدا ... مثه یه کوه بلند ... مثه یه خواب کوتاه ... یه مرد بود ... یه مرد. با دستهای فقیر ... با پاهای خسته ... با چشمهای محروم ... یه مرد بود ... یه مرد. شب ... با تابوت سیاه ... نشست توی چشماش ... خاموش شد ستاره ... افتاد روی خاک ... سایشم نمیموند ... هرگز پشت سرش ... غمگین بود و خسته ... تنهای تنها. با لبای تشنه ... به عکس یه چشمه ... نرسید تا ببینه ... قطره ... قطره آب ... قطره آب . در شب بی طپش ... این طرف ... اون طرف ... میوفتاد تا بشکفه ... صدا ... صدای پا ... صدای پا ... "
چند دقیقه بعد گارسون با لیوانی دیگه به میز ما نزدیک شد ...
بعد از اینکه آهنگ تموم شد مردم حدود ده دقیقه فقط دست میزدن. همه واقعا به وجد اومده بودن و بیشتر از همه من ... اون شب فرهاد حدود یه ساعت بهترین آهنگاش رو خوند ... بعد از یه ساعت وقتی که میخواست بره همه واقعا ناراحت شدن ... از بین ارکسترش دونفر اومدن بیرون، هردو ریشو بودن ... یکیشون لاغر و دیگری کمی چاقتر به نظر میرسید. هنوزم همه از اینکه فرهاد به اون زودی رفته بود ناراحت بودن. بعد از اون برنامه زیبای فرهاد انگار که هیشکی حال و حوصله شنیدن برنامه اون دو نفر رو نداشت ...
ستاره با اشاره به مرد لاغرتر با خنده گفت :
وای ... یارو چه دماغی داره ...
ولی وقتی که برنامشو شروع کرد هیشکی باورش نمیشد که یه همچین صدایی هم وجود داره ... صدای گرم و گیراش اصلا به قیافش نمیخورد ...
" ابی" صداش میکردن ... اونیکی رو هم "شهرام" .
به نظرم رسید که تازه خواننده شدن، چون تا اون موقع ازشون آهنگی نشنیده بودم. بعد از اینکه دوسه تا آهنگ رو باهم خوندن شهرام صحنه رو ترک کرد و ابی با صدای قشنگش " غربت " رو خوند ... غربتی که با اون ابی رو همه بهتر شناختن ... غربتی که خبر از غربت دل من میداد .
غربتی که اون شب مکمل زیبایی ستاره شد ... :
" ... هیچ تنها و غریبی ... طاقت غربت چشماتو نداره ... هرچی دریا تو زمینه ... قدر چشمات نمیتونه ابر بارونی بیاره ... وقتی دلگیری و تنها ... غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره ... نمیتونم غریبه باشم ... توی آئینه چشمات ... تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات ... توی این غروب دلگیر جدایی ... توی غربتی که همرنگ چشاته ... همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته ... حرفی داری روی لبهات اگه آه سینه سوزه ... اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه ... تو بگو به این شکسته قصه های بیکسی تو اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو ... نمیتونم غریبه باشم ... توی آئینه چشمات ... تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات ... نمیتونم ... نمیتونم ... نمیتونم ... "
هیشکی فکر نمیکرد اون شب یه همچین صدایی رو بشنوه ... به علیرضا گفتم : علی ... مثه اینکه باید عکسای فرهاد رو از دیوارای اتاقمون برداریم عکسای ابی رو جاش بذاریم.
اون شب یکی از شبهای خوب زندگی من بود. شبی که فرهاد رو دیدم ... شبی که به من بزرگمرد صدا ابی معرفی شد ... و از همه مهمتر شبی که ستاره را بهتر از قبل شناختم ... و شبی که مقدمه ای شد تا علیرضا رو کم کم فراموش کنم ...
... تا چند وقت بعد از اون شب حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ... یاد ستاره از مغزم خارج نمیشد، تمام فکرم رو مشغول کرده بود. ستاره مثه پاره ای از تنم شده بود ... اصلا نمیتونستم اون انگشتای ظریفش رو، اون لبهای گلی رنگش رو که همیشه روش خنده بود، حرکات موهای صاف و بلندش رو که مثه تلاطم امواج دریا بود و از همه مهمتر اون سیاهی چشماشو که از هرچیزی که دیده بودم سیاهتر برام جلوه میکرد، رو فراموش کنم ... به علیرضا فکر میکردم، اصلا دیگه نمیتونستم تحملش کنم، همش از دستش درمیرفتم ... هروقت که بهش نگاه میکردم یاد ستاره میوفتادم. دلم براش یه جورایی میسوخت ... اون این همه به من لطف کرده بود اون وقت من یه همچین فکرایی نسبت به ستاره داشتم ...
چند روز از دستش درمیرفتم ... مدرسه هم نمیرفتم. اصلا نمیتونستم کنارش بشینم ... صبحها به بهانه مدرسه از خونه میزدم بیرون و بعد ظهرها برمیگشتم. به خونه که میومدم مامانم میگفت که علیرضا اومده بود دنبالت ... با خودم فکر میکردم ... :
" این همه دختر ... چرا من باید از بین این همه عاشق عشق بهترین دوستم بشم؟ آخه چرا ستاره؟ مگه علیرضا به من چه بدی کرده که من باید بهش این جوری جواب بدم؟ ... ".
سه چهار روز گذشت ... تا اینکه یه روز که طبق معمول اون روزا به جای مدرسه رفتن داشتم توی کوچه ها پرسه میزدم علیرضا رو دیدم ... اصلا نمیخواستم اون جوری ببینمش ... خواستم اول خودمو به کوچه علی چب بزنم و یه جوری برم، ولی دیدم نمیشه چون منو دید ... اومد جلو ... روی لباش خنده همیشگیش بود ...
به به سلام ... امید خان ... چه عجب ما شمارو زیارت کردیم ...!
سلام ...
بابا کجایی؟ نمیگی یه رفیقی یه چیزی ما داشتیم؟ نمیگی علیرضا زنده س یا مرده؟
سرم رو انداختم پایین ... اصلا دوست نداشتم اون حرفاش ادامه پیدا کنه ... از خودم بدم اومده بود. وقتی دید جوابش رو ندادم اخم کرد ... یه دفه جدی شد. علیرضا وقتی شوخی رو میذاشت کنار دیگه به این راحتی ها طرفش نمیرفت ... به چشام زل زد ...
امید تو حالت خوبه؟ چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ لعنتی بگو ببینم چی شده؟
معلوم بود عصبانی شده بود ... به ندرت عصبانی میشد ولی وای به زمانی که عصبانی میشد ... منم می خواستم حرفامو بهش بگم ... دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... میخواستم بهش بگم که ستاره رو چقدر دوست دارم ... میخواستم بهش بگم که زندگیم فقط شده ستاره ... می خواستم بگم که ... آره، خیلی چیزا رو میخواستم بهش بگم ولی نتونستم ... شاید هم جراتش رو نداشتم ... وقتی که صورت بچه گونه علیرضا رو دیدم نتونستم اون چیزا رو بهش بگم ... توی دلم به خودم اعتراف کردم که تنها کسی که برای ستاره میتونه مناسب باشه فقط و فقط علیرضاس و تنها کسی که میتونه مکمل خوبی برا ستاره باشه جز علیرضا کس دیگه ای نیست ...
درحالی که سعی میکردم زورکی لبخندی بزنم زدم روی شونش و گفتم : چیزیم نیست ...
پس چرا مدرسه نمیای؟
به امید خدا فردا دیگه میام ...
امید جون اگه چیزی شده به من بگو ... ما که باهم این حرفارو نداشتیم ... داشتیم؟
نه نداشتیم، ولی آخه چیزی نشده که بخوام بهت بگم. چیزی نشده، مطمئن باش. خب دیگه کاری نداری ...؟
با تعجب نگام میکرد ... گفت: نه قربونت. پس، فردا میبینمت ...
آره ... خدافظ
خدافظ ...
...
فردا توی مدرسه علیرضا رو دیدم. هیچ تغییری نسبت به قبل نکرده بود، همون علیرضای صمیمی و قدیمی بود. وقتی منو دید خیلی خوشحال شد ... اتفاقات اون چند روز رو تند تند برام تعریف کرد ... از ستاره برام گفت؛ گفت که ازم به خاطر اون شب خیلی تشکر کرده بود، مثه اینکه بهش خیلی خوش گذشته بود ...
راستی امید یه مطلبیه ... خیلی وقت بود میخواستم راجبش باهات صحبت کنم ...
بی اعتنا در جوابش گفتم : خب ...؟
درمورد نازنینه ... اووم ... چطوری بگم ... ببین تو از نازی خوشت میاد؟
نازی؟ ... خب بدم نمیاد ... چطور مگه؟
ببین ... چند وقته ستاره همش به من میگه این دوتا خیلی بهم میان ... یه جورائی خیلی دوست داره که باهم دوست بشین ...
خیلی ناراحت شدم ... نمیدونم چرا، ولی دوست نداشتم ستاره همچین حرفی رو بزنه ... آخه من که خود ستاره رو دوست داشتم چطور میتونستم با نازی دوست بشم؟ با بی حوصلگی گفتم: خب ...؟
خب به جمالت ... گفتم یه قرار بذاریم بیشتر ببینیش ... ببینم امید دوست داری باهاش دوست شی؟
خیلی عصبانی بودم ... اصلا نمیدونستم چی بگم؛هم نازی به نظرم دختر خوبی میومد و هم نمی خواستم با این کار ستاره رو از دست بدم. سر دوراهی عجیبی گیر کرده بودم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. نازی به خوشگلی ستاره نبود ولی شاید اخلاقا از ستاره خیلی هم بهتر بود. اینو خودم هم میدونستم. ستاره تونسته بود هردختری رو برام زشت جلوه بده ...
امید ... امید ... بابا کجایی؟ اصلا معلوم هست تو چت شده؟ چن وقته عوض شدی ... چت شده مرد؟ از دست من ناراحتی؟
نه، چرا باید از دستت ناراحت باشم ...
آخه چند روزیه اینجوری به نظر میاد ...
نه اصلا هم از دستت ناراحت نیستم ...
خونه چیزی شده ؟
نه بابا ... ولم میکنی یا نه، چیزیم نشده ... اه ... تو هم گیر دادی ها ... خب بابا اگه تو میخوای باهاش دوست میشم ...
این جمله آخر رو خیلی بلند گفتم ... تقریبا دیگه داشتم سرش داد میزدم ...
تنها کاری که کرد این بود که متعجبانه نگام کرد. اصلا باورش نمیشد که من همون امید قبلی ام ... حق هم داشت ... پشتش رو بهم کرد ... داشت میرفت ... پیش خودم فکر کردم که درست نیست دوستی چندین و چند ساله ما آخرش این جوری تموم شه ... علیرضا با کسی که قهر میکرد دیگه امکان نداشت دوباره باهاش آشتی کنه ... تند به طرفش دویدم ...
علیرضا ...
انگار نه انگار که چیزی شنیده ... به را رفتنش ادامه داد ... دوباره صداش زدم :
علیرضا ...
بازم عکس العملی نشون نداد ... بغض اومده بود توی گلوم ... یعنی علیرضا رو از دست داده بودم ...؟
درحالیکه صدام میلرزید بهش گفتم : من اومدم ازت معذرت بخوام ... دوست نداشتم این پایان دوستی ما باشه ...
تا اینو گفتم برگشت. تاحالا علیرضا رو اینجوری ندیده بودم؛ داشت گریه میکرد. اشک چشماش مثه رودخونه پرآبی جاری میشد ... با خودم فکر کردم : " اگه من فقط بغضم گرفت علیرضا زار زار گریه میکنه . علیرضا تو چقدر خوبی ... "
پرید بغلم کرد. درحالی که صداش با گریه آمیخته شده بود گفت: امید دوست دارم ...
علیرضا از تو بعیده ... گریه نکن ... بچه ها دارن نگات میکنن ...
منو ببخش ...
تو منو ببخش ... در ضمن یه قرار بذار تا بیشتر نازی رو ببینم ...
...
بعد از مدرسه رفتیم دم مدرسه ستاره اینا ... مثه همیشه خوشگل و شاداب بود ... نازی هم مثه همیشه آروم و باطمانینه بود ...
سلام خانوم خوشگله ...
سلام ... سلام امید خان ...
هه ! ... "امید خان" ! ... چه جالب منو صدا میکرد.
چطوری؟ چه خبر؟ امتحانت رو خوب دادی؟
آره ... جات خالی ببینی چه امتحانی دایدم ... اسمش رو هرچی میشد گذاشت جز امتحان ...
مگه دخترها هم تقلب میکنن ؟
نازنین آروم خندید ... ستاره ادامه داد:
نه پس ... خیال کردین فقط پسرا بلدن تقلب کنن؟
همین جوری که از مدرسشون داشتیم دور میشدیم ستاره هم تعریف میکرد:
آره ... خلاصه وقتی خانم عاطفی دید ما حاضر نیستیم امتحان بدیم مدیر رو صدا کرد ... اونم اومد بالا ... همش جیغ میزد. ما مرده بودیم از خنده ... خلاصه قرار شد امتحان بدیم. ولی چشمت روز بد نبینه چه امتحانی بود. کاغذ های تقلب از این ور کلاس به اونور همش در رفت و آمد بود ...
خب حالا چند میشی ؟
خب ده رو میگیرم ...
هاهاها ... این همه تقلب کردی اونوقت میگی ده رو میگیرم؟
ستاره اخماشو کرد تو هم ... علیرضا درحالی که میخندید گفت: حالا ناراحت نشو ... بعد هم درحالیکه روش رو کرد طرف نازنین گفت:
نازی تو چی ، تو هم تقلب میکنی؟
قبل از اینکه نازنین فرصت حرف زدن داشته باشه ستاره گفت:
نازی؟ به، مثه اینکه نازی شاگرد اوله ها ... نازی و تقلب؟ نازی درسها رو بهتر از معلمامون میدونه اونوقت تقلب کنه؟
نازنین دوباره آروم خندید. علیرضا که به خیال خودش داشت به من لطف میکرد گفت:
پس نازی هم عین امیده؟ ... اونم وقتی ما تقلب میکنیم ناراحت میشه !!!
چشم غره ای به علیرضا رفتم . اون خوب میدونست که امکان نداره تو هیچ امتحانی تقلب نکنم ... ستاره هم که اینو میدونست لبخندی زد ...
بالاخره علیرضا و ستاره کار خودشون رو کردن و قرار شد یه روز قرار بذارن که من و نازی بیشتر باهم آشنا بشیم ولی هنوزم ته دلم راضی نبود ...
... بعد ظهرهای سه شنبه رو اصلا دوست نداشتم. برام درست شبیه بعد ظهرهای جمعه بودن. اصلا نمیدونستم چرا ولی هیچ وقت به خاطر ندارم که سه شنبه ها بهم خوش گذشته باشه.
اون سه شنبه هم بعد ظهر دلگیری داشت . اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم . به خودم فکر کردم، به ستاره، به علیرضا و به نازی
...
نازی ... دختر باوفا ... اصلا دوست نداشتم سرنوشتی مثه خودم رو داشته باشه. اگه از همین اول تکلیفش روشن میشد بهتر بود تا اینکه یکی دوسال دیگه بفهمه که دوسش ندارم.
هوا کم کم داشت تاریک میشد ... دیگه نمیتونستم هوای تلخ تنها بودن توی خونه رو تحمل کنم. به خودم گفتم شاید اگه برم بیرون قدم بزنم کمی بهتر شم. لباس پوشیدم. در حیاط رو باز کردم و رفتم توی کوچه. مثه همیشه خلوت بود. به نظرم رسید یه نفر از ته کوچه به طرفم میاد، تاریکی اجازه نمیداد بشناسمش. دقیقتر که شدم دیدم پدر خدا بیامرزمه. خدا رحمتش کنه توی دستش دوتا کیسه بود، میوه گرفته بود. خدا بیامرز امکان نداشت یه شب بیاد خونه و دست خالی باشه. دبیر بود، دبیر دبیرستان خودمون و چند تا دبیرستان دیگه. بعد از مدرسه هم تا دیروقت شاگرد داشت. خیلی زحمتکش بود. اون موقع ها پنجاه و یکی دو سالش بود . ظاهرش با اینکه معمولی بود ولی همیشه تمیز و آراسته بود. با موهای جو گندمی و عینک قهوه ایش. هیکل لاغر و کوچیکی داشت ...
با اینکه معلم جدی و سختگیری بود ولی بیاد ندارم شاگردی از دستش شاکی باشه ... با اینکه توی کارش جدی بود ولی همون قدر هم با شاگرداش دوست و مهربون بود . همیشه درحال آموختن بود ... صبح و شب زحمت میکشید ... یه بار که ازش پرسیدم: "آقا جون ... ما تعدادمون مثه خونواده های دیگه زیاد نیست ... پس چرا شما از کله سحر تا شب انقدر زحمت میکشید؟ " ، در جواب گفت: "امید جان ... اولا از اینکه تو تنها فرزندمی خیلی خوشحالم ... با این گرونی و این حرفها خیلی خوب شد که تو تکی وگرنه الان همین امکانات کمی رو هم که داری نداشتی، ثانیا اگه میبینی که من این همه زحمت میکشم فقط به خاطر اینه که تو هم عین من نشی ... پدر بزرگ خدا بیامرزت اگه یه ارثی برام گذاشته بود که الان من مثه سگ جون نمیکندم ..."
همیشه روی پدرم به عنوان یه دوست خوب حساب میکردم. امکان نداشت هیچ موقع باهام بلند حرف بزنه ... ما هم امکان نداشت روی حرفش حرفی بزنیم ...
... نمی دونم چی شد که سر از اونجا درآوردم. اصلا هدفم این نبود که به اونجا برم ... ولی وقتی خواستم برم دیگه نتونستم از اونجا تکون بخورم ... دلم براش تنگ شده بود ... خیلی دوست داشتم ببینمش... لحظه ای به علیرضا فکر کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم، چون با این کار بیشتر اعصاب خودم رو خورد میکردم. به تیر چراغ برقی که روبروی در ستاره اینا بود تکیه دادم. کم کم ستاره ها داشتن بهم چشمک میزدن ... همه ستاره ها جز اون ستاره اصلی ...
نمیدونم چه مدت توی اون حالت بودم ... فقط اینو میدونم که وقتی بابایی خواست در رو باز کنه به خودم اومدم ... اشکی که نمیدونم از کجا اومده بود روی گونم رو با عجله پاک کردم و رومو کردم اون ور ... خدا خدا میکردم که بابایی منو ندیده باشه. به نظرم رسید منو ندیده چون بدون هیچ عکس العملی رفت توی خونه و در رو بست. خدارو شکر کردم ... اگه بابایی منو دیده بود و اونوقت به ستاره میگفت، خیلی بد میشد.
به ساعت نگاه کردم ... خدای من ده بود .... یعنی من دو ساعت اونجا بودم؟ پس چرا اصلا به نظرم نیومد ... کم کم خواستم برگردم ... فکر میکردم لابد تا اون موقع آقاجونم نگران شده. چشمام رو پاک کردم. آخرین نگامو هم به خونه ستاره اینا کردم و برگشتم برم ... تا رومو برگردوندم انگار یه چیزی مثه پتک خورد توی سرم . اصلا انتظارش رو نداشتم ... علیرضا بود ...