" یک شب "

 

 

یک شب زیبای خرداد بود. مرد و زن روی نیمکتی دور از چشم، در باغ نشسته بودند.

مرد نجوا کنان گفت: می دونی من تا به حال چه احساسی به تو داشتم.

زن سرخ شد و با عجله گفت: نمی تونم بگم چه احساسی بهت دارم ؛ برای ابرازش هیچ کلمه ای وجود نداره.

مرد به ملایمت گونه زن را بوسید.

زن گفت: نکن، یادت هست که چی بهت گفتم.

مرد رنجیده صورتش را از زن برگرداند و گفت: من می خوام امشب پیش تو باشم.

زن گفت: دوباره شروع نکن دیگه، ساعت ده باید خونه باشم.

مرد گفت: خودت می دونی که من چقدر دوستت دارم.

زن گفت: می دونم ولی کاریش نمیشه کرد.

مرد گفت: فقط همین! چرا نمیشه کاریش کرد؛ چرا ما نمی تونیم؟ هرکسی رو ببینی می تونه، چرا فقط ما نتونیم؛ چرا فقط من نتونم؟ منی که بالاخره اولین و بزرگترین عشقم رو پیدا کردم، منی که تو همه ی دنیا فقط تو رو دارم.

زن لبخندی زد و با خستگی گفت: عزیزم خودت می دونی چرا؛ می خوای این چند لحظه ای رو هم که باهم هستیم خراب کنی؟

مرد خجالت کشید، زن را نوازش کرد و گفت: معذرت می خوام، با تو بودن و فقط نزدیک تو بودن خودش برای من یه عالمه؛ اما بعضی وقت ها خیلی برام سخت میشه؛ اما یه چیز رو باید به من قول بدی، قول بده که هیچ وقت غیر از من کس دیگه ای رو تو زندگیت راه ندی.

زن گفت: چطوری می تونم به کس دیگه ای فکر کنم؛ تموم زندگیم منتظر تو بودم.

مرد گفت: پس بهم بگو که تو هم دلت می خواد که من امشب پیش تو باشم.

زن بغضش رو فرو داد و گفت: ولی باید بریم دیگه؛ اگر دیرتر از ساعت ده برگردیم می دونی که چه جار و جنجالی با پا میشه.

زن و مرد بلند شدند؛ مرد دست در کمر زن انداخت، مرد نگاهش را به زمین انداخت و با صدای آهسته گفت: راستش رو بخوای فکر می کنم بهترین عشق، عشقیه که آدم به وصالش نرسه؛ ما در واقع خیلی هم خوشبختیم.

 

زن و مرد به هم نگاهی انداختند و لبخند زدند و دست در دست هم باغ را ترک کردند و به طرف خانه سالمندان راه افتادند.

 

 

"ستاره (رمان)"

 

 

«« قسمت آخر »»

 

 

... تا رومو برگردوندم انگار یه چیزی مثه پتک خورد توی سرم . اصلا انتظارش رو نداشتم ... علیرضا بود ...

دست و پام رو گم کردم ... به من و مون افتاده بودم. اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم ... آخه اون اونجا چیکار میکرد ... به نظر ناراحت میومد؛ یعنی همه چیز رو فهمیده بود؟ یعنی چند وقت بود که اونجا بود؟ با دستپاچگی گفتم :

سلام ...

با کمال خونسردی گفت:

سلام ...

 

اصلا نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم ... سرم رو انداختم پایین ... سکوت بدی بینمون ایجاد شده بود. اگر علیرضا یه چک هم میزد توی گوشم هیچ تعجبی نمی کردم، حقش بود. بالاخره سکوت رو شکست ...

 

اومدم سراغت نبودی ...

درحالی که زبونم گرفته بود و من من میکردم گفتم:

آره ... نبودم ... یعنی ... یعنی اومده بودم دنبال تو ...

خب چرا برگشتی!؟

میدونی ... آخه ... آخه دیدم دیره دیگه گفتم مزاحم نشم ...!

با حالت مسخره ای گفت:

مزاحم؟ ها از کی تا حالا مزاحم شدی؟ مگه غیر از اینه که من و تو همش پیش همیم؟ ... اونوقت تو میگی مزاحم میشدی !!!؟

 

چیزی نداشتم بهش بگم ... حسابی عرق کردم، احساس میکردم گرمم شده ...

 

بعد از یه سکوت مرگبار دیگه  دوباره علیرضا در حالیکه سکوت رو میشکوند ادامه داد :

منم رفتم دم در خونتون، کارت داشتم. بابات گفت که رفتی بیرون ... منم نیم ساعتی توی کوچه ها دنبالت گشتم ؛ دیدم نیستی گفتم فردا توی مدرسه وقتی دیدمت کارم رو بگم. بعد وقتی دید من حرفی نمیزنم خودش ادامه داد:می خواستم بهت بگم که فردا بعد از مدرسه قرار گذاشتیم من و تو و ستاره و نازی باهم باشیم تا تو و نازی بیشتر باهم آشنا بشین ...

 

علیرضا ... علیرضا ... تو چقدر خوبی ... تو این همه به فکر منی و اونوقت من با تو این کارو میکنم.

از اونجا بود که با خودم عهد بستم دیگه ستاره رو مثه یه خواهر حساب کنم ... درحالیکه سرم رو بلند میکردم گفتم:

مرسی علیرضا جون ... پس، فردا توی مدرسه میبینمت ... فعلا کاری نداری؟

با حالتی سرد در جوابم گفت:

نه ... قربانت ...

 

درحالیکه احساس میکردم گناه بزرگی رو انجام دادم به طرف خونه حرکت کردم ...

 

... فردا توی مدرسه علیرضا اصلا مثه قبلناش نبود. خیلی خشک رفتار میکرد، حقم داشت. دیگه برام قطعی شده بود که فهمیده منم ستاره رو دوست دارم. توی تمام مدتی که توی کلاس نشسته بودیم هیچ حرفی نزد. منم که اصلا روم نمیشد سرصحبت رو باز کنم ...

اون روز مدرسه هم، با تمام دلگیریهاش بالاخره تموم شد. زنگ آخر هم که خورد یه نفس راحتی کشیدم ... اصلا نمیتونستم دیگه اون حالت رو تحمل کنم ، کنار علیرضا بشینم و باهاش حرف نزنم ... مسخره به نظر میرسید ...

چند دقیقه ای از خوردن زنگ گذشت ... توی کلاس فقط من و علیرضا مونده بودیم. جفتمون به تخته زل زده بودیم و در اصل توی افکار خودمون غوطه ور بودیم ، طوری که متوجه خوردن زنگ نشدیم. بالاخره به خودم اومدم ؛ رومو کردم به علیرضا و چند ثانیه ای نگاش کردم . علیرضا هم که انگار از افکارش اومده بود بیرون نگاهی به ساعتش انداخت ... بعد در حالیکه بلند میشد، پیرهنش رو که روی هره کنار پنجره گذاشته بود برداشت و روی تیشرتش پوشید. و بعد رو به من کرد و گفت:

بدو ... دیر شد ... ستاره ...

 

ولی بعد انگار که از گفتن ادامه جملش منصرف شده بود جملش رو طور دیگه تغییر داد:

 

بدو ... دیر شده ... بچه ها منتظرن ...

 

تازه یادم افتاد امروز قرار بود مثلا من و نازی بیشتر باهم آشنا شیم ...

 

کجا باهاشون قرار گذاشتی ؟

کوچه آسایی ...

...

 

کوچه آسایی، کوچه بن بستی بود که توی خیابونی که به موازات خیابون مدرسه ما بود قرار داشت ...

یادش بخیر چه مدرسه خوبی بود ...

خیابون پهن مدرسه مون با اون درختای زرد پاییزش دیدنی بود ... با اینکه بوی بد رودخونه ای که از وسطش میگذشت باعث میشد هرکسی که از توش رد میشه جلوی دماغش رو بگیره ولی ما حتی به اون بو هم عادت کرده بودیم ... هیچ وقت اون روزی که علیرضا با بچه ها شرط بندی کرد و پرید توی آب کثیف رودخونه رو، فراموش نمیکنم.

کوچه آسایی بن بست دنج و باصفایی بود ... با اینکه نسبت به یه کوچه بن بست خیلی بزرگ و پهن بود ولی معمولا خیلی خلوت بود و به ندرت کسی اون طرفا پیداش میشد. برای همین هم اگه قرار میشد یه روز ستاره بیاد دنبال علیرضا اونجا منتظر میشد .

 

با عجله به طرف کوچه آسایی راه افتادیم ... علیرضا هنوزم دلگیر به نظر میومد. هنوز به کوچه نرسیده بودیم که نازنین رو درحالیکه گریه میکرد و رنگش عین چوب زرد شده بود، دیدیم که به طرفمون داشت با عجله میدوید ...

 

نازی ... نازی؟ چی شده؟ حرف بزن دختر ... چی شده؟

ستاره ...

ستاره چی؟ حرف بزن لعنتی ...

 

علیرضا خیلی ترسیده بود، اصلا به اعصابش مسلط نبود. این احساسش کاملا برام آشنا بود. منم که حسابی برای ستاره ناراحت شده بودم منتظر شدم ببینم چه بلایی سرش اومده ...

 

نازی به زحمت آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه نفس نفس میزد گفت: چند تا پسر ...

علیرضا انگار که بقیه حرفاشو نمیشنید ... همون قدر کافی بود که بفهمه موضوع از چه قراره ... یه لحظه مثه گوله آتیش قرمز شد. من که دقیقا عقبش بودم تونستم بفهمم چقدر عصبی شده ... درحالی که سعی میکرد نازی رو آروم کنه برگشت و به من نگاه پرمعنایی کرد ... توی نگاهش بار دیگه صمیمیت دوستیمون رو حس کردم، صمیمیتی که حتی ستاره هم اونو هنوز ازمون نگرفته بود.

درحالیکه آستینامو بالا میزدم رومو کردم طرفش و آروم گفتم:

 

من آماده ام ...

...

 

هنوز به کوچه آسایی نرسیده بودیم که تونستم از روی هیکل بزرگ و چاق عباس، اونو بشناسم. عباس یکی از بچه های دوساله کلاسمون بود که خلاف مدرسه هم به حساب میومد ... تو زورگویی کسی حریفش نبود. همیشه حرف آخر رو اون میزد. نه تنها بچه های مدرسه بلکه معلمها هم ازش حساب میبردن. امکان نداشت دعوایی باشه که توش عباس سهمی نداشته باشه. هیچ وقت یادم نمیره اون باری رو که ناظم بدبخت سال دوممون رو با صورتی زخمی روونه خونه کرد ...

با دیدن عباس دلم هری ریخت ... با اون نمی تونستیم شوخی کنیم. کافی بود فقط یه تلنگر بهمون بزنه تا جفتمون نفله شیم. زیرچشمی به علیرضا نگاه کردم، اونم انگار ترسیده بود ... به نزدیکی های کوچه که رسیدیم سرعتمون رو کمتر کردیم...ستاره درحالی که خونسرد کنار دیوار کاه گلی خونه ای که سرکوچه بود ایستاده بود بهمون لبخندی زد. عباس هم چیزایی بهش میگفت که از اون فاصله قابل تشخیص نبود.

ستاره با دیدن علیرضا به طرفش دوید. عباس که دید ستاره از کنارش رفته درحالی که اخمی کرد به مسیر حرکت ستاره نگاه کرد تا اینکه امتداد نگاهش به علیرضا رسید ... ستاره درحالی که وانمود میکرد خوشحاله دست علیرضا رو گرفت و درحالی که آروم و طوری که عباس متوجه نشه صحبت میکرد گفت: علیرضا ... بیا بریم ... ولش کن ...

علیرضا هم که کاملا خونسرد نشون میداد ستاره رو عقب کشید و به طرف من برگشت و گفت:

 

امید جون اصلا دوست ندارم تو دخالت کنی ... این بازی آخرش خوب نیست، پس بهتره که تو توش نباشی ...

من که بهم کلی برخورده بود درجوابش گفتم:

به ... علیرضا خان اختیار دارین ... دوست دارم روزی برا همه تعریف کنم که چه جوری از عباس کتک خورم ...

امید ... شوخی نمیکنم. دست ستاره و نازی رو بگیر زود از اینجا برین ...

 

عصبانی شدم ... یعنی علیرضا انقدر از دستم عصبانی شده بود که توی این موقع حساس روم حساب نکرده بود؟ ... در حالی که اخم کردم بهش جواب دادم: ستاره و نازی از اینجا میرن ولی بدون امید ...

علیرضا که دید نمیتونه با من جر و بحث کنه به سراغ ستاره رفت.

 

ستاره زود با نازی از اینجا برین ...

ستاره تا اومد یه چیزی بگه علیرضا پرید توی حرفش و گفت:

ازت خواهش میکنم چیزی نگو، زود از اینجا برو.

ستاره درحالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود با بغض گفت:

مواظب خودتون باشین ...

ستاره و نازی که رفتن علیرضا به طرف عباس حرکت کرد ...

 

سلام جناب هاشمی ...

 

هروقت میخواست کسی رو مسخره کنه اونو با اسم فامیل صدا میکرد. عباس انگار که داره به یه بچه سه چهار ساله نگاه میکنه فقط لبخندی زد ... علیرضا با پوزخند ادامه داد:

 

من شنیده بودم که آدم وقتی زیاد بخوره مثه گاو میشه و آدمی که گاو میشه از گاوم گاوتره ...

منظور؟

آره شنیده بودم ... ولی ...

 

اینجای صحبتش برگشت به من نگاه کرد و بعد ادامه داد:

 ... ولی الان خوشحالم ... چون جلومه و الان دارم میبینمش ...

 

هنوز صحبت علیرضا تموم نشده بود که دهنش پرخون شد. یکی از اون مشتای عباس کافی بود که یه فیل رو از جا بندازه ...

من که خیلی عصبانی شده بودم درحالیکه داد میزدم به طرف عباس دویدم ...

...

 

... دیگه بعدش رو یادم نمیاد ... آخرین چیزی که یادمه این بود که ستاره و نازی بالای هیکل کتک خورده و آش و لاش ما حاضر شده بودن.

...

 

چشمامو که باز کردم خودم رو درحالی که بچه ها دورم حلقه کرده بودن، خونه ستاره اینا دیدم. با همون نگاه های اول و از طرز دیدن اشیا، احساس کردم که زیر چشمام ورم کرده ... احساس کوفتگی میکردم. هرکدوم از اجزای بدنم رو تکون میدادم احساس درد میکردم.

نازی که از چشمای قرمزش معلوم بود که خیلی گریه کرده بود اولین کسی بود که با باز شدن پلکهام اومد توی کادر نگام. کنارش ستاره با لبخند همیشگیش که اینبار کمی بوی تظاهر میداد به هوش اومدنم رو نظاره میکرد ... علیرضا هم با دستی باند پیچی شده و با رنگ های عجیب و غریب بنفش و سرخابی روی صورتش درحالیکه لبخندی زد گفت:

 

امید جون بهتری؟          

منم درحالی که سعی میکردم لبخندی بزنم گفتم:

آره، خوب خوب ... تو چطوری...؟

درحالی که بلند خندید گفت: طرف خیلی قوی بود ... نه؟

آره ... عین یه غول بود!

 

به نازی نگاه کردم، هنوز ناراحت نشون میداد. معلوم بود که از همه بیشتر اون برام نگرانه. کنار پتویی که روش دراز کشیده بودم نشسته بود و نگاهش رو از صورتم برنمیداشت.

چند لحظه بعد علیرضا و ستاره با نگاهی که به هم کردن انگار که از قبل قرار داشتن بلند شدن و رفتن. بدین ترتیب من ونازی تنها موندیم ...

 

امیدخان بهترین؟

قربان شما ... آره چیزیم نشده ... شانس آوردیم یارو تموم نیروش رو مصرف نکرد وگرنه الان اون دنیا بودیم ...

خدا نکنه ... شما نباید کاریش میکردین ... اون شخصیتش معلومه ... شما چرا باهاش دعوا کردین ...؟

خب نازنین خانم نمیشد که وایسیم نگاش کنیم ... میشد؟

خب آره ... همیشه میگن جواب ابلهان خاموشیست ... باید ولش میکردین و میومدین ... حالا که اینجوری شدین بهتره یا اگه بدون دعوا میومدین ...

میدونی نازی ... من معتقدم آدم باید در برابر ظلم ایستادگی کنه ... حتی اگه کتک بخوره یا بمیره ...

 

داشت کم کم بحثمون میکشید به عدالت اجتماعی و اینا که علیرضا وارد اتاق شد ... با چشم غره ای که بهم رفت فهمیدم که از دستم ناراحت شده ... اونا به خاطر من از اتاق رفته بودن بیرون اون وقت من و نازی داشتیم بحثهای اجتماعی میکردیم ...!

ستاره از بیرون نازی رو صدا کرد. وقتی که نازی از اتاق رفت بیرون علیرضا درحالی که یه مشت آروم زد به بازوم گفت:

 

اه ... بابا تو دیگه کی هستی ... مخشو بزن دیگه ...

ببین ستاره بهم گفت اگر امید روش نمیشه من به نازی میگم ... خب حالا چی میگی ... بگم ستاره بهش بگه ...؟

 

دیگه نمیتونستم از این موضوع فرار کنم. آخرین فکرامو هم کردم.

 

ببین علیرضا جون ... ناراحت نشی ها ... نازنین دختر خوبیه، خیلی هم خوبه ... ولی خودت که واردی، میدونی آدم که نمیتونه وقتی کسی رو دوست نداره باهاش به زور دوست بشه ... میتونه؟

خب نه ... میل خودته ... من نمیدونستم دوست نداری باهاش دوست شی. ولی بازم فکراتو بکن فردا جواب قطعیشو بهم بده.

علیرضا جون من فکرامو خوب خوب کردم ... از تو و ستاره هم خیلی خیلی ممنونم ولی ...

باشه به ستاره میگم که بهش بگه ...

 

نفس راحتی کشیدم ... اون موقع خدارو شکر کردم که بالاخره اون ماجرا هم به خوبی و خوشی تموم شد ... ولی الان پشیمونم که حیف که نازنین رو از دست دادم ...

 

اون روزا دیگه تقریبا آخرین روزهایی بود که دوران خوب باهم بودن رو میگذروندیم ... عید که اومد به خاطر نذری که مادرم داشت رفتیم مشهد و بعدش هم که بوی امتحان نهائی و دیپلم بیشتر حس شد و به این ترتیب دیدن علیرضا و ستاره کمتر برام اتفاق میوفتاد. هیچ وقت یادم نمیره ... روز آخر مدرسه ... آخرین زنگ دوران تحصیلمون ... ادبیات داشتیم ... زنگ ادبیات همیشه برامون یکی از خنده دارترین زنگها بود ولی اونروز هیشکی جیکش درنمیومد. انگار حال همه گرفته بود. همه از اینکه این آخرین باری بود که همدیگر رو میدیدن ناراحت بودن ... کلاس ادبیاتی که هیشکی توش امکان نداشت ساکت بمونه، شده بود مثه بیابون برهوت ... هیچ صدایی از کسی درنمیومد. تموم دلگیری های بچه ها یه طرف، هوای گرفته اون میزای آخرهم یه طرف؛ بخصوص میز من و علیرضا ... انگار بهمون الهام شده بود که دیگه آخر قصه داره میرسه ...

 

آخرین زنگ دوازده سال تحصیل مدرسه ای ما هم بالاخره خورد. هیشکی دلش نمیومد میزش رو ترک کنه ...

آقای "ساده" دبیر ادبیاتمون هم وقتی که بچه هارو توی اون حال دید از گوشه عینکش قطره اشکی غل خورد اومد پایین ... بعد هم کلاس رو ترک کرد ... صحنه خداحافظی بچه ها باهم دیدنی بود ... با اینکه همه میدونستن توی امتحانها هم همدیگر رو میبینن ولی انگار که برای همیشه از هم خداحافظی میکردن...

بالاخره اون صحنه های آخر هم با تموم بدی هاش تموم شد ... و به این ترتیب ما وارد مرحله جدیدی از زندگیمون شدیم ...

 

***

توی راه برگشت به خونه با علیرضا هرجارو که میدیدیم خاطره ای برامون زنده میشد ... جفتمون ناراحت بودیم که دیگه نمیتونستیم اون دوران رو داشته باشیم ...

 

علیرضا ...؟

هوم...؟

اوضاع درسها خوبه؟ ... هفته دیگه امتحانا شروع میشه ها ...

نمیدونم ... چندتاش زیاد تعریف نداره ...

کدوما؟ ...

بیشتر از فیزیک و ریاضی نگرانم ...

خب میخوای بیا باهم چند روزی کار کنیم ... امتحان دیپلمه ... شوخی نگیرش ...

باشه ... قربونت ... حالا ببینم چی میشه ...

 

هروقت میگفت "حالا ببینم چی میشه" یعنی اینکه دوست نداشت اون کار رو بکنه.

 

امید ... دارم میرم دم مدرسه ستاره اینا، میای؟

 

خیلی وقت بود که دیگه به ستاره فکر نکرده بودم. از اون جریان دمه خونشون دیگه تصمیم گرفته بودم به خاطر علیرضا دیگه ستاره رو فراموش کنم ... با خودم فکر کردم "ممکنه اگه بازم ببینمش دلم هواشو کنه"، برای همین به علیرضا گفتم:

 

نه علیرضا جون ... تو برو من کاری دارم ... باید برم ... خوش بگذره ...

شیطون از الان میخوای درس خوندن رو شروع کنی!؟

بیخیال بابا ... نه جدی میگم، باید جایی برم ...

باشه .... سلام برسون ...

قربونت ... خداحافظ ...

خداحافظ ...

 

برای علیرضا نگران بودم ... میدونستم توی فیزیک و ریاضی میلنگه. با اینکه استعدادش رو داشت و راحت با یه بار خوندن میتونست مبحثی رو که خونده برا همیشه یاد بگیره ولی خیلی کم رو درس خوندنش وقت میذاشت ... منم زیاد کاری به کارش نداشتم ... میدونستم که زیاد خوشش نمیاد نصیحتش کنم ... بااینکه غرورش بهش اجازه نمیداد که ایراداش رو توی درس براش توضیح بدم ولی تا قبل از اینکه امتحانا شروع بشه چند جلسه ای باهم ریاضی رو دوره کردیم ... ولی به فیزیک نرسیدیم ...

...

 

امتحانهای دیپلم ماهم بالاخره تموم شد... من که مشکلی برام پیش نیومد... ولی علیرضا فیزیک و یه درس دیگه که الان یادم نیست رو نمره نیاورد ، ولی ریاضی قبول شد اونم با نمره شونزده.

تابستون با تموم شیرینی هاش رسید ... تابستونی که برای همه ما تابستونی سرنوشت ساز بود. من که تصمیم داشتم هرطور شده درسم رو ادامه بدم ...

با علیرضا هم که صحبت کردم اونم بدش نمیومد که درسش رو ادامه بده ولی درگیر امتحانای تجدیدیش شده بود ... دو سه جلسه ای باهاش فیزیک کار کردم تا اینکه امتحانات شهریور ماه شروع شد ...

...

 

***

 

لاغر شدی ... ؟ !!! ؟ ... ولی هنوزم خوشگلی ...

 

ستاره دست علیرضا رو گرفت. علیرضا توی چهره اش دقیق شد تا بار دیگه تک تک جزئیات صورت ستاره رو ببینه ... علیرضا نمیدونست که این آخرین بارهائیست که ...

 

***

 

نامه علیرضا مثه هر روز این بیست و یک سال گذشته توی دستامه ... اون خط خوبش که روی کاغذ زرد و کهنه شده نامه می درخشید برام حکایتی از دورانی از زندگیم داره ... دورانی تلخ و زجرآور ... دورانی که با خوبی آغاز و با زشتی اتمام یافت ...

...

 

" امید عزیز سلام ... شاید تعجب کنی که برات نامه ای مینویسم ... شاید انتظار نداشته باشی امید عزیز خطابت کنم. شاید اگه جای من بودی عکس العمل دیگه نشون میدادی. شاید فکر میکردی جور دیگه بجز نوشتن این سطور باتو رفتار کنم ... شاید ... بله ... تمام این شاید ها درست است ... شاید تمام این شاید ها را انجام میدادم اگر طرف مقابلم امید نبود ... ولی با تو نمیتونستم ... تو را نمیتونستم تنبیه کنم ... نوشتن این سطور هم شایسته تو نیست ... شایسته امید ... امید ... امید ... هه ... دوست من ... بهترین دوست من ... بهترین یار دوران مشکلات و لذت هام ...

روزی که تو رو کنار خونه ستاره دیدم تقریبا همه چیزو حدس زدم ... تموم اون دلخوریهات ... دلگیری های بعد از کیج ... مدرسه نیومدن هات ... سرسنگینیت با من ... و اونهایی که خودت بهتر از من میدونی ... تا حالا وضعیتی شبیه به تورو نداشتم ... شاید حق داشتی، اما چرا به من چیزی نگفتی ...؟

به خدا قسم اگه میدونستم ستاره رو دوست داری برای تو کنار میرفتم ... فقط برای تو ... برای امید ... برای بهترین دوستم، حتی دوستی بهتر از ستاره .... شاید باور نکنی در اوج زمانی که عاشق ستاره بودم باز هم تورو بهترین دوستم میدونستم، چون نسبت به من واقعا حق دوستی رو بجا آورده بودی ... ولی تا اینجا تمام احساسات قلبم بود تا قبل از اون اتفاق ... ولی حالا احساس الانم رو بدون ... امید! نامردی ... نامردتر از هر مردی که تا به حال دیدم

 

... همیشه به اینجای نامه اش که میرسم اشک توی چشمام جمع میشه. چند لحظه ای مکث میکنم و دوباره ادامه میدم .

 

آره ... تنها اسمی که میشه روی تو گذاشت نامرده. نه ... تو نامرد هم نیستی ... تو لیاقت این رو هم نداری که نامرد صدات کنن. تو پست ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم ... بذار اینو اعتراف کنم، اون شب که کنار خونه ستاره اینا بودی نیم ساعت تو بحرت بدم ... خیلی شکسته به نظر میرسیدی ... دلم برات سوخت ... آره دلم برای تو نامرد سوخت، چون میدونستم تو هم عاشق ستاره شدی. و همچنین این رو هم میدونستم که عشق به ستاره چه سخته، ولی به خدا قسم از دستت دلگیر نشدم ...

با ستاره صحبت کردم. بهش گفتم که دوسش داری ... انقدر دوست داشتم که حاضر شدم ستاره رو راضی کنم که باتو دوست بشه ... اما ستاره ... ستاره ... دختر وحشتناکی که زندگی منو خورد کرد. ستاره و تو کسانی بودین که به عنوان بهترین کسانم روتون حساب میکردم، ولی هردوتون خوب پاسخی به نیازهام دادین ... البته خدارو شکر میکنم که ماهیت جفتتون رو زود شناختم.

ستاره برخلاف انتظاری که داشتم هیچ عکس العملی به پاسخم نداد. فکر میکردم جیغ بزنه ... فریاد بزنه ... بگه که ازت متنفره ولی درکمال تعجب من هیچی نگفت ... تا اینکه مهر رسید . مهری که بیشتر از همه فکر میکردم عاشق ستاره ام. مهری که تازه امتحاناتم تموم شده بود و تصمیم داشتم طبق نصیحت جنابعالی برای کنکور آماده بشم ... آره، مهری که احساس میکردم تا اون موقع ستاره هیچ وقت به اون شدت دوستم نداشته ... اون شب وقتی تو وستاره رو درحالیکه مست این ور و اون ور غلط میخوردین دیدم، اولش باورم نمیشد، ولی کم کم به ماهیت جفتتون پی بردم. ستاره درحالیکه دستش رو دور گردنت حلقه کرده بود و اون طور بی شرمانه باهات حرف میزد، خوب تونست خودش رو بهم بشناسونه ... همون موقع خواستم جلو بیام و هردوتون رو ... ولی وقتی بهتر فکر کردم دیدم نه ... شما لایق اون هم نیستین ...

دلم برای خودم میسوزه ... شما پست فطرتها منو به بازی داده بودین ... توی تموم این مدت ستاره منو وسیله ای برای دیدن تو قرار داده بود. تو هم که بدت نمیومد ...

از اون روز به بعد انگار که میخواستی به من قدرتت رو نشون بدی ... هر روز جوری خونشون میرفتی که من هم ببینمت ... و درحالی که بهم پوزخندی میزدی انگار که در خیبر رو فتح میکنی درشون رو باز میکردی و داخل میشدی و منو با یه دنیا غم پشت سرت تنها میذاشتی ... هه ... منو بگو که به فکر تو بودم ... میخواستم علیرضا تنها نباشه ... نازنین رو میخواستم باهات دوست کنم که یه موقع از زندگی تکراریت خسته نشی. هه ... امید خجالتی ... امید چشم و گوش بسته ... ولی تو دست منو هم از پشت بسته بودی. بی خود فکرت بودم. تو خوب گلیمت رو از آب بیرون کشیدی ... خیلی خوب ... به قیمت گرفتن ستاره من ...

چند روز پیش ستاره رو دیدم ... تنها بود ... نمیدونم چطور شده بود که لذت باتو بودن رو از دست داده بود. به نظرم زشت میرسید ... تا به حال اونجوری زشت ندیده بودمش. از کنارش رد شدم ... حتی از رد شدن از کنارش هم احساس بدی داشتم. وقتی که چند قدمی از کنارش رد شدم صدام زد، با اون صدای نازک و حیله گرونش. میدونی چی گفت ... مطمئنا میدونی، چون خودت اونارو بهش دیکته کردی ... ستاره گفت:" تو این چند سال ازت متنفر بودم. از حرکاتت، گفتارت، طرز راه رفتنت، خندیدنت ... وقتی دستامو میگرفتی احساس میکردم به چیز نجسی دست میزنم ... حالم ازت بهم میخوره ... "

آره، همه حرفاشو زد ... میدونی وقتی ازش پرسیدم " پس این همه سال چرا تظاهر میکردی؟" چی جوابم رو داد، گفت:" میخواستم خوردت کنم ... مگه تو کم دخترا رو خورد میکردی؟ میخواستم مزش رو بفهمی ...". شاید ستاره راست میگه ... شاید این عاقبت تموم اون کارهای خودمه که داره قضای طبیعت رو خوب دادخواهی میکنه ... و اما تو امید ... به خدا قسم من از حقم گذشتم. ستاره مال تو ... ولی به صمیمیت اون سالهایی که باهم دوست بودیم یه نصیحت برات دارم ... ستاره همون طور که منو ترک کرد تو رو هم یه روزی ترک خواهد کرد ... پس از الان آمادگی اون روز رو داشته باش ... ستاره عفریته ایه که همون طور که منو شکست تو رو هم میتونه از بین ببره ... این هم خصوصیت بعضی از دختراست. میدونی امید ... تو با ستاره فرق داری ... اگه ستاره رو نشناختم تو رو خوب خوب میشناسم ... تو دچار احساسات زودگذرت شدی وگرنه ذاتا بد نیستی ... پس کمی بیشتر فکر کن ... اینارو برای خودت میگم. فکر نکن هنوزم ستاره رو دوست دارم. آره اعتراف میکنم روزی میپرستیدمش ولی الان دیگه نه ... اولش که این مساله رو فهمیدم از تموم دخترها و زنها متنفر شدم ... ولی بعدا که کمی فکر کردم دیدم ستاره نمیتونه نشون دهنده تمام زنها باشه ... این هم قسمتی از زندگی ما مردهاست که زنهایی مثه ستاره مارو خورد کنن. ولی بین این زنها بعضی ها هم ما مردها رو تا افق بالا میبرن ...

امید ... من فکرامو کردم. ما ازاین محل میریم ... به خدا قسم نه تنها از تو بلکه از ستاره هم هیچ کینه ای به دل ندارم ... من دیگه نمیتونم کوچه های این محل، تو، ستاره، بابایی و تک تک جاهایی رو که ازشون خاطراتی داشتم رو ببینم ... از همشون متنفرم ...

امیدوارم که با ستاره لحظات خوبی رو داشته باشی ... و همچنین امیدوارم همیشه توی زندگیت موفق باشی ...

کسی که همیشه به یادت خواهد بود: علیرضا فراهانی ...

پاییز 1349 "

 

...

 

آخرین بار که دیدمش این نامه رو بهم داد. اونروز صبح میخواستم برم پیش ستاره. داخل کوچشون که شدم وانت قراضه ای که ته کوچه بود توجهم رو به خودش جلب کرد. در خونه علیرضا اینا باز بود. توی وانت پر بود از اثاث. چند لحظه ای همون جوری به وانت خیره بودم ... به طرف در ستاره اینا حرکت کردم که علیرضا اومد توی کوچه. بی اعتنا به طرف در حرکت کردم ... وقتی منو کنار در دید پوزخندی زد و خرت و پرت هایی که توی دستش بود رو گذاشت توی وانت. و سپس به طرف من حرکت کرد ... با لبخندی بهم گفت:

 

سلام ...

جوابش رو ندادم، رومو کردم طرف در و خواستم در بزنم ... دستم رو توی هوا محکم گرفت و همون طوری که میخندید گفت:

نه دیگه ... قرار نشد جواب سلام همو ندیم ... تازه اگه یکی بین ما بخواد جواب سلام اونیکی رو نده منم نه تو ...

 

توی دلم بهش آفرین میگفتم ... چطور میتونست با اون اتفاقهایی که افتاده بود با اون استقامتش اونقدر باهام خونسردانه صحبت کنه ؟ ...

 

اخمی کرد و گفت:

باهات حرفی دارم ...

حرفتو بگو ... من کار دارم ...

 

علیرضا درحالیکه به در نگاه میکرد خنده ای کرد و ادامه داد:

بله ... میدونم حضرتعالی کار دارن ... زیاد وقتتون رو نمیگیرم، میخواستم از محضرتون خداحافظی کنم ...

 

در حالیکه جدیتر نشون میداد دوباره ادامه داد:

ما داریم برای همیشه از اینجا میریم ...

 

یه لحظه انگار که روم آب سردی میریختن جا خوردم ... اصلا باورم نمیشد ... از طرف دیگه از رفتنش خوشحال بودم ولی احساس کردم بغض توی گلوم اومده ... به راحتی نمیتونستم اون سالهای خوب باهم بودن رو فراموش کنم. یه لحظه به فکرم رسید که بغلش کنم و درد دلم رو تموما بهش بگم ولی به زور خودم رو کنترل کردم و درحالی که تظاهر به بی اعتنایی میکردم گفتم:

 

خب ... به سلامت ... ایشالله که موفق باشی ... حرفت همین بود ؟

آره، قسمتیش همین بود ...

 

بعد درحالیکه از توی جیبش پاکتی رو درمیوورد گفت:

و قسمتیش رو هم توی این نامه برات نوشتم ... امید باور کن اگه به خاطر اون سالهای خوبی که باهم داشتیم نبود این نامه رو هم بهت نمیدادم ...

 

با اکراه پاکت رو ازش گرفتم و برای آخرین بار توی صورتش نگاه کردم ... هنوزم اون ابهت همیشگیش رو داشت ... حتی از دست دادن ستاره هم نتونسته بود ابهت علیرضا رو ازش بگیره ... از این موضوع خوشحال بودم ... کم کم داشتم احساس میکردم که صدای خفه بغضم داره تبدیل میشه به قطرات ریز اشک ... برای همین رومو کردم طرف دیگه که علیرضا منو با اون حال نبینه ... علیرضا هم به طرف خونشون برگشت ... دوباره نگاهش کردم... با ابهت همیشگیش قدم برمیداشت ... اشکم زمین کنار در رو خیس کرد ...

 

چندین بار در زدم، اما از ستاره خبری نشد. کم کم داشتم نگران میشدم. یه ربی گذشت ... ولی بازهم در رو باز نکرد. دیگه نتونستم تحمل کنم ... پام رو گذاشتم روی تکه آجری که از دیوار بیرون مونده بود و به هر زحمتی بود خودم رو اونور دیوار رسوندم. حیاط خالی بود ... با دیدن حوض فیروزه ای به یاد علیرضا فتادم ...

 

***

 

نامه رو توی پاکت میذارم. این تنها نوشته ایست که هربار راحت میتونه منو به گریه وادار کنه.

 

علیرضا! ... تو تموم حرفاتو زدی ... اما منم حرفایی برای گفتن داشتم ... چرا صبر نکردی تا اونارو هم گوش کنی؟ ... امیدوارم روزی ببینمت و اونارو هم بهت بگم ... اگر گفتنشون بیست و یک سال پیش ایراد داشت حالا دیگه فکر نمیکنم ایرادی داشته باشه و دیگه اثری روت نخواهد داشت ... ای کاش ببینمت و بهت بگم که :

 

مهر ماه همون سال بود که ستاره رو بعد از چهار ماه باز هم دیدم ...

اونروز ستاره  خیلی شکسته و خسته به نظر میرسید. نمیدونم چه مدت بود که منتظرم وایساده بود تا بیام. وقتی از دور منو دید با عجله به طرفم اومد ...

 

سلام... 

سلام ستاره خانوم ... حال شما خوبه؟

متشکرم ... امید خان ...؟

رنگش پریده بود ... به نظرم رسید زیاد رو فرم نیست. با تعجب گفتم: بله ؟

من باهاتون کار دارم ... میتونین چند لحظه وقتتون رو بدین به من !؟

خواهش میکنم ... یه لحظه صبر کنین اینارو بذارم خونه، الان میام.

 

پاکتهای میوه ای رو که گرفته بودم رو بردم گذاشتم خونه و برگشتم پیش ستاره ...

 

خب من در خدمتم ...

بریم خونه، اونجا بهتر میتونیم صحبت کنیم ...

 

رفتارش به نظرم عجیب میومد ... "بریم خونه ...؟ " . چرا، مگه چی میخواست بگه که حتما باید میرفتیم خونشون ...

با اینکه دلم نمیخواست، ولی به طرف خونشون حرکت کردیم. توی راه به این فکر میکردم که چه بد میشه اگه علیرضا مارو باهم ببینه ... برای همین با عجله گام برمیداشتم، ولی به نظرم میرسید که ستاره آروم آروم راه میاد ... چند قدمی که جلوتر میوفتادم برمیگشتم و نگاش میکردم ... خیلی نگران بودم که نکنه علیرضا مارو باهم ببینه. وقتی نگاش میکردم صورتش رو غرق در عرق میدیدم.

بالاخره با هر زحمتی که بود به خونشون رسیدیم. وقتی میخواست کلید در رو از توی جیبش در بیاره دستش میلرزید. نمیتونست کلید رو توی جاش بندازه ... ازش کلید رو گرفتم و در رو باز کردم ...

 

ستاره؟ تو حالت خوبه؟

 

جوابم رو نداد. داخل خونه شد. منم پشت سرش داخل شدم... منو توی تنها اتاق اون خونه راهنمایی کرد. خودش درحالیکه در چیزی رو که به ظاهر یخچال بود! رو باز میکرد، مثه کسایی که ساعت هاست آب نخوردن به پارچ آب هجوم برد. بعد هم درحالیکه به نظر میرسید به زور بدن خستش رو تکون میده به طرف من اومد و روبروی من روی زمین نشست ....

به صورتش نگاه کردم. اصلان اون ستاره همیشگی نبود. با اینکه ماهها بود که ستاره رو فراموش کرده بودم ولی میدونستم که قبلا زیباتر به نظر میرسید.

 

درحالیکه نفس نفس میزد گفت:

 

امید خان ببخشید که مزاحم شما شدم ... مطلبی بود که میخواستم با شما درمیون بذارم...

خواهش میکنم ... چه زحمتی ... اتفاقی افتاده؟

اتفاقی که نه ... فقط ... میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟

بله ... حتما ...

میدونم که شما برای علیرضا بهترین دوست بودین و هستین ... ازتون خواهش میکنم چیزی رو که ازتون میخوام به خاطر علیرضا برام انجام بدین ...

 

اصلا متوجه منظورش نمیشدم ... خیلی کنجکاو شده بودم که بدونم اون چه مطلب مهمیه که ستاره رو مجبور کرده که بعد از چهار ماه که ازم خبری نداشته، بیاد به خاطرش منو به خونشون بیاره ...

 

من اگه در حد توانم باشه حتما حتما براتون انجامش میدم ...

خب ... قبول دارم که کمی براتون سخته ... مخصوصا برای شما که سالیان سال با علیرضا ...

 

سرفه های ممتدی که کرد مانع ادامه دادن حرفش شد. بالاخره درحالیکه جلوی دهنش رو میگرف ادامه داد:

 

دوستید، خیلی مشکله ... میخواستم بگم که ...

 

یه لحظه سکوت کرد ... دیگه اصلا نمیتونستم منظر بمونم ...

 

شما چی؟ ...

من مریضم ...

 

اولش فکر کردم که یه سرما خوردگی کوچیکه ... اصلا قبل از اینکه بگه فهمیده بودم که حالش خوب نیست ... از سرفه هاش معلوم بود ...

 

خب ... اینکه مهم نیست ... ایشالله خوب میشید ...

درحالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود حرفم رو قطع کرد و گفت:

نه، من دیگه هیچ وقت خوب نمیشم ...

یه لحظه فکر کردم که اشتباه شنیدم ... با تعجب پرسیدم :

چی!!!؟

من سرطان دارم ...!

 

دیگه متوجه نشدم که چی شد ... چشام فقط سیاهی میدید. گوشام هیچ چیز رو نمیشنید ...

 

***

 

ستاره تو چقدر خوبی ... لبهای خوشگلش رو درحالیکه بهم التماس میکرد تا قبول کنم رو به خاطر میاوردم. ازم خواسته بود که به علیرضا اصلا موضوع مریضیش رو نگم ... ازم خواسته بود جوری رفتار کنم که علیرضا ازش متنفر شه ...

 

کمی که به خودم مسلط شده بودم ازش پرسیده بودم:

ولی آخه چرا؟ الان تو بیشتر از هر موقع دیگه ای به علیرضا احتیاج داری ...

امید ... ازت خواهش میکنم قبول کن ... تو به من قول داده بودی ... تو اخلاق علیرضا رو بهتر از من میدونی ... میدونی که علیرضا اگه بفهمه خورد میشه ... پس نذار که این اتفاق بیفته ...

 

دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ... صدای هق هق من و ستاره فضای تاریک و غروبی اتاق رو فرا گرفته بود.

 

سرطان کلیه ... یک ماه بود که میدونست ... یه روز وقتی که نفسش گرفته بود، رفته بود دکتر و بعد از آزمایشات انجام شده معلوم شده بود سرطان داره ... و او در این مدت حتی به بابایی هم موضوع رو نگفته بود .


تصمیممون رو گرفتیم ...

توی اون مدت کوتاه یه لحظه تنهاش نمیذاشتم ... مریضی ستاره ذره ذره داشت منم آب میکرد.
اغلب با اون حالش مجبور میشدیم توی کوچه های اطراف قدم بزنیم که علیرضا مارو باهم ببینه ... توی اون مدت فهمیدم که عشق ستاره به علیرضا رو تا بحال توی هیچ کتاب و دیوانی کشف نکرده ام ...

 

***

به زور از دیوار آجری خونشون بالا رفتم ... پاکتی که علیرضا داده بود هنوزم توی دستهام بود. حیاطشون ساکت بود ... با دیدن حوض فیروزه ای به یاد علیرضا افتادم ...

 

کم کم داشتم برای ستاره نگران میشدم. بلند صداش کردم ... اما صدایی نیومد. با عجله به طرف اتاق حرکت کردم... به درون اتاق رسیدم ... ستاره وسط اتاق بیهوش روی زمین افتاده بود، لیوان آبی واژگون کنارش روی زمین قرار داشت ... کنارش زانو زدم ... بازوان باریکش رو تکون دادم و صداش کردم. بعداز چند لحظه به زور پلکهاشو باز کرد و درحالیکه سعی میکرد که حرف بزنه گفت:

 

امید ... خیلی ... خوب ... شد ... که ... اومدی ... من دارم ...

 

همون موقع از دهنش خون اومد بیرون ... کلی کلافه شده بودم ... اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم ... حسابی دست و پامو گم کرده بودم ...

دستای سردش رو توی دستام گرفتم و با صدایی که احساس میکردم میلرزه گفتم:

 

ستاره ازت خواهش میکنم حرف نزن ... خواهش میکنم ...

به سختی ادامه داد:

من ... باعش شدم ... دوستی تو با علیرضا ...

 

دستاش هرلحظه سردتر میشد ... پلکهاش آروم آروم بسته شد و دوباره در حالیکه اسم علیرضا رو تکرار میکرد لبخندی زد ... دستهاش دیگه کاملا سرد شده بود ... انگشتای باریکش رو نوازش می کردم ... و به جای اشکام که روی گونه هاش میریخت نگاه می کردم ...

 

... ستاره تو چقدر خوب بودی ...

 

 

( پایان )

 

 

 

با تشکر از سرخ که این رمان رو برام فرستاد

 

 

 

" ستاره (رمان) "


«« قسمت دوم »»

 

یه لحظه نگران شدم ... سرم گیج رفت. چه بلایی سر دختر بیچاره اومده بود؟

ستاره چی؟ حرف بزن ... چی شده؟

اوووه ... هیچی بابا، تو که از من کولی تری ... چیزیش نشده، مارو دید.

شمارو ؟

من و رعنا رو ...

 

نفس عمیقی کشیدم ... خوشحال شدم که بلایی سرش نیومده بود. رعنا یه دختره بود که تازگی ها با علیرضا دوست شده بود ... علیرضا با دخترای زیادی دوست بود ولی ستاره سوگلی دوستاش بود، نسبت به اون احساس دیگه ای داشت. به قول خودش دوست دختر فابریکش ستاره بود.

قیافه رعنا بدک نبود. علیرضا هیچ وقت با دختر زشتی دوست نمیشد ... توی راه مدرسه یه روز که باهم بر میگشتیم باهاش دوست شده بود. نمیدونم چرا زیاد ازش خوشم نمیومد. شاید به خاطر ستاره بود، نسبت به اون حساسیت زیادی داشتم.

دوست نداشتم علیرضا اذیتش کنه ... چند بارهم به علیرضا گفته بودم که دست از این دختربازیاش برداره ولی اون گوشش بدهکار نبود ... میگف: دنیا محل تجربست!

 

خب، بالاخره گندشو درآوردی؟

جون امید خیلی بد شد ... بعد از اینکه از تو جدا شدم رعنا رو سر کوچشون دیدم. داشتم باهاش حرف میزدم که یهو ستاره مثه جن پیداش شد ...

جن؟ خوبه ... خوبه ... ستاره خانم که یه زمان فرشته بود، حالا شده جن؟ ... خب حالا چی گفت؟

هیچی، بدبخت چی میتونست بگه ... تا مارو دید روشو کرد اونور و رفت . منم از رعنا خداحافظی کردم و دنبالش دویدم. رفته بود توی خونه ... هرچی در زدم در رو باز نکرد ...

نه لابد میخواستی درو باز کنه بگه به به علیرضاخان تشریف بیارید تو !؟

امید یعنی همه چیز تموم شد؟

ها ... همه چیز تموم شد؟ مگه امید مرده؟

میدونستم که تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه توئی، پس باهاش حرف میزنی؟

آره ... باهاش حرف میزنم ... ولی از این به بعد خودتو یه کم جمع و جورتر کن . اگه بفهمم با دختری بجز ستاره حرف میزنی خودم جریانو به ستاره میگم ...

من چاکرتم هستم ... یوگولی یوگولی ... دمت گرم ...

پس را بیوفت بریم ...

 

از سر و کولم داشت میپرید بالا و مسخره بازی میکرد. بهش گفتم خودتو لوس نکن، لازم هم نیست تو بیای، خودم میرم. انقدرم خوشحال نباش، معلوم نیست ببخشدت.

هرچی تو بگی آقای دکتر ... علیرضا دربست چاکرته .

 

لباس پوشیدم و به طرف خونه ستاره اینا راه افتادم ...

... به خونشون رسیدم ... کوچه تقریبا خلوت بود ... با اینکه یکی از روزای آبان بود ولی سرمای زمستون نمایان شده بود ... سوز بدی میومد. یه لحظه لرز برم داشت ... عقبم رو نگاه کردم ... هیشکی اون ورا نبود ... به طرف در خونشون رفتم و در زدم ... کسی جواب نداد ... دوباره در زدم ... چند لحظه بعد صدایی از پشت در گفت: کیه؟ ... صدای ستاره بود ... ولی هیچ شباهتی به قبل نداشت. درحالی که سعی میکردم خونسرد باشم آروم گفتم : ستاره خانم ، امید هستم ... چند لحظه بعد درو باز کرد ... خدای من، این ستاره من بود ... این تنها دختری بود که ازش خوشم میومد ... خدایا چقدر زیبا بود ... تا اون موقع به اون سیری نگاش نکرده بودم .

کم کم به خودم اومدم. به علیرضا فکر کردم، یه لحظه از خودم بدم اومد. من باید ستاره رو فراموش کنم.

اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد چشمای از گریه قرمزش بود ... برام روشن شد که علیرضا رو خیلی دوست داره. درحالی که سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم گفتم :

 

سلام ...

با صدایی بغض آلود گفت: سلام، امید خان حال شما خوبه؟

متشکرم ... من ... من میخواستم یه لحظه وقتتون رو بگیرم ... باهاتون حرفی داشتم ... درحالیکه درو بازتر میکرد  گفت: بفرمایید تو ...

 

داخل شدم ... این اولین باری بود  که وارد اون خونه میشدم، ولی تمام گوشه و کنارش برام آشنا بود. علیرضا همه رو مو به مو برام تعریف کرده بود:

قسمتی از دیوار که ریخته بود ... پشت بوم ... ، پله ها ... ، تنها درخت خرمالوی حیاط ... و از همه مهمتر حوض شیش گوش فیروزه ای با ماهی هاش ؛ چه حوض زیبایی بود ... یک لحظه احساساتشون وقتی که کنار این حوض میشستن رو درک کردم ... با اشاره ای که به صندلی چوبی کهنه ای کرد گفت :

بفرمایید بشینید ...

 

از خونه ستاره اینا که اومدم بیرون یه راس رفتم خونه علیرضا اینا ... تا در زدم در رو باز کرد ... انگار که منتظر وایساده بود تا من بیام ...

 

سلام ...

علیک ... چی شد؟ ... رفتی؟

 اوووهوم ...

خب چی شد؟ چی گفت؟

هیچی ... چی میخواستی بگه؟ ... گفت از علیرضا بدم میاد و دیگه حاضر نیستم ریختشو ببینم !

 

یه لحظه وارفت ... انگار که خبر مرگ عزیزترین کسشو بهش میدن ... دیدم اگه دیر بجنبم طفلک میمیره ... دیگه جای شوخی کردن نبود ...

 

هاهاها ... بابا شوخی کردم، همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد ... باهاش حرف زدم ... گفتم که علیرضا فقط تو رو دوست داره ... رعنا رو هم گفتم که از آشناهای من بوده و داشته سراغ منو ازت میگرفته ... درضمن بهم گفت که بهت بگم الآن بری پیشش ...

 

گل از گلش شکفت ... پرید بغلم و سر و صورتم رو غرق ماچ کرد ... خیلی خوشحال بود ... انگار که دنیا رو بهش داده باشن ... زدم روی شونش و گفتم: یادت باشه بهت چی گفتم ها ... این دفه آخر بود !

به خدا علیرضا بدون شوخی اگه دفه دیگه ببینم با دختری به غیر از ستاره کاری داری دیگه باهات حرف نمیزنم ...

چشم آقای دکتر ... قول میدم ...

باشه ... پس من برم ... کاری نداری ؟

نه ... خیلی ممنون ... تو نمیای؟

نه کار دارم باید برم ... تو هم که باید بری ...

آره منم الان راه میوفتم ...

پس فعلا ...

قربونت ...

خدافظ ...

 

سرکوچه که رسیدم علیرضا بلند داد زد:

امید خیلی لطف داری ... این کارت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...

 

آهی کشیدم ... علیرضا نسبت به من خیلی حق داشت ... تا اون موقع خیلی بهم لطف کرده بود ... انقدر لطف که اگه هزار بار هم از این کارا براش میکردم  گوشه ای از اونا هم جبران نمیشد ... تو دلم گفتم :

قربونت دوست من ... ما که کاری نکردیم ...

 

... شب علیرضا اومد در خونمون ... خیلی خوشحال بود. فهمیدم که ستاره بخشیدتش. رفتیم بالای پشت بوممون.

 

خب چی شد؟

هیچی ... حل شد! راستی تا الان اونجا بودم ...

پس بابایی چی؟!!!

ستاره مخصوصا گفت بمونم تا بابایی منو ببینه. قبلا راجبه من باهاش حرف زده بود ...

جدی؟ خب اومد؟

آره ... پیرمرد باحالیه ... دلم براش خیلی میسوزه، تا اومد تو خونه و درو باز کرد من و ستاره رو کنار حوض دید. من بلند شدم ... اولش منو نشناخت، بد نگاه میکرد. بهش سلام کردم، جواب نداد ... ستاره بهش گفت: " بابایی این همون علیرضاست که بهت گفتم ... "، تا اینو شنید کلی عوض شد ... انگار که پسرش رو میبینه اومد جلو و بغلم کرد ... امید فکر نمیکردم انقدر خوب باشه ...

خب اینم از شانس توست ... اینجوری بهترم هست ...

وقتی داشتم میرفتم اومد تو کوچه و آروم در گوشم گفت:" علی جان ... جون تو جون ستاره ... اون طفلک جز تو کسی رو نداره ها ... "، وقتی اینارو میگفت اشک توی چشماش جمع شده بود ...

خب تو بهش چی گفتی؟

گفتم:" چشم بابایی ... منم جز اون کسی رو ندارم ...

 

***

اونروز هیچ کدوممون حال هندسه رو نداشتیم ... یارو هم همش داشت حرف میزد. زنگ آخر بود ... مبحث خسته کننده دایره ... من و امید همیشه گوشه کلاس، میز آخر میشستیم ... با اینکه درسم خوب بود ولی معلما همیشه از دستم شاکی بودن. همیشه جرقه شلوغی رو من میزدم، علیرضا هم آتیشش رو گر میداد. همیشه هم کاسه کوزه ها سر علیرضای بدبخت میشکست. وقتی که معلما میدیدن منم شلوغ میکنم با تاسف بهم نگاه میکردن و میگفتند:" از وقتی پهلوی این نشستی تو هم خراب شدی ... "، نمیدونستن باعث شلوغی علیرضا هم من بودم. علیرضا درحالی که روش به تخته بود آروم بهم گفت:

 

اه ... این مرتیکه هم ولکن نیست ... مخمون رو خورد ...

آره ... آخه بدیش اینه که چرندیات میگه ... یه قرون بلد نیست درس بده ... دفه پیش که یادته اون قضیه رو آخرش هم نتونست اثباتش کنه ...؟

آره ... تو هم که خوب حالشو گرفتی ...

راستی علیرضا امشب بریم " کیج"؟

" کیج"؟ " کیج" دیگه کجاس؟

بابا کیج دیگه، همون جا که بهت گفتم ... دانسینگه، همون که توش "فرهاد" میخونه ...

آهان ... یادم اومد ... مگه مارو را میدن؟ ...

غلط میکنن راه ندن ... مگه ما چمونه؟ میتونی به ستاره هم بگی بیاد ...

خب آره ... ولی من فکر میکنم که خرجمون ...

 

آقای ناصری درحالیکه چوبی که توی دستش بود رو بالا و پایین میبرد با لهجه غلیظش بلند داد زد :

فراهانی! تو هنوز آدم نشدی ؟ اندفه بندازمت بیرون دیگه رات نمیدما !!!

 

آروم در گوشه علیرضا گفتم: به خرجش فکر نکن، من یه کم پول جمع کردم ...

منم یه کمی دارم ... شاید از مامانم هم کمی بگیرم ولی به ستاره باید بگم ... چقدر تا زنگه؟

نیم ساعت ...

بریم؟ یه رب دیگه زنگشون میخوره ...

برو که رفتیم ...

 

علیرضا نگاهی بهم کرد و خنده ای کرد. منم بهش خندیدم.

هنوز جمله آقای ناصری تموم نشده بود که علیرضا با یه حالت قلدری بلند شد گفت: ده ... آقا چرا توهین میکنین ... ما که کاری نکردیم ...

آقای ناصری با یه حالت مسخره گفت: بگیر بشین بی تربیت ...

 

از حرکات علیرضا خندم گرفته بود ... درحالیکه سعی میکرد جدی باشه گفت:" چشم" و بعد نشست. با پا بهم زد و آروم گفت: حالا نوبت توس ...

سه تا سرفه کردم ... این علامتمون بود با بچه های کلاس ... وقتی سه تا سرفه منو میشنیدن میدونستن که باید هوامو داشته باشن ...

همه زیرچشمی بهم نگاه کردن ... آقای ناصری رفته بود سراغ درس ... از جام بلند شدم ... همه نگاهها به من بود ...

وسط حرف آقای ناصری پریدم و بلند داد زدم  :

آقای ناصری میشه علیرضا فراهانی رو ببخشین

 

همه زدن زیر خنده ... اکبر که معلوم بود به زور داره سعی میکنه بخنده از خودش صداهای عجیب غریب درمیورد ... ناصر با هر قهقهه ای که میزد یه بارم محکم میزد رو میز ... هرکی یه بازی درمیورد ... از اون ور کلاس یکی داد زد تشکای خوشخواب ... دوچرخه بچه ... وان حموم ... خریداریم ...

 

کلاس یه هو تبدیل شد به حموم زنونه ... آقای ناصری که مونده بود به کی گیر بده قرمز شده بود ... چند لحظه همین طور گذشت که یه دفه فریاد آقای ناصری بلند شد : خفه شین ... خفه شین ...

 

علیرضا مرده بود از خنده ... سعی میکرد جلوی خندشو بگیره ولی نمیتونست. آخر رفت زیر میز و قاه قاه خندید.

 

شما دوتا ... گمشین بیرون ... من نامردم اگه شماهارو دیگه سر کلاسم را بدم، گمشین بیرون ... جفتتون

 

از یه طرف لهجه آقای ناصری از طرف دیگه ادا و اصول علیرضا زیر میز باعث شد منم خندم بگیره ...

همه بچه ها داشتن به آقای ناصری میخندیدن ...

 

علیرضا از زیر میز اومد بالا و گفت:

چشم آقا ... میریم بیرون ... شما خودتونو ناراحت نکنین، براتون بده ... ما رفتیم ...

بعد آروم تر جوری که نشنوه ادامه داد : قربون دهنت خب زودتر میگفتی !!!

 

من که میدونستم الانه که دست آقای ناصری روی ما بلند شه قبل از اینکه آقای ناصری فرصت کنه بیاد طرفم زود فلنگو بستم . از بیرون داشتم کلاس رو میدیدم. علیرضا اومد که بیاد از در بیرون آقای ناصری اومد یه لگد بهش بزنه علیرضا جا خالی داد ... تعادل آقای ناصری بهم خورد ... نزدیک بود بیوفته ... همه دوباره زدن زیر خنده ... علیرضا به طرف در رفت ، درحالیکه به بچه ها تعظیم میکرد در رو بست و اومد بیرون به من که رسید گفت: بزن قدش ...

 

صدای دست ما توی راهروی کلاسا پیچید ... صدای آقای ناصری بین صدای خنده بچه ها محو شده بود ...

علیرضا درحالی که هلم میداد گفت: بدو دیر شد ...

 

...

 

مدرسه "شیرین" ... مدرسه ای که من و علیرضا خاطرات خوبی رو اونجا داشتیم. یه روزی هر روز دم این مدرسه بودیم، همه دختراش مارو میشناختن، کلی معروف شده بودیم. قبل از اینکه علیرضا و ستاره باهم دوست بشن علیرضا در یه زمان با شیش تا از دخترای اونجا دوست بود ... !!!

 

چند دقیقه ای کنار مدرسه صبر کردیم تا زنگشون خورد. لحظه ای بعد از اینکه بابای مدرسه در رو باز کرد دخترا انگار که از زندان آزاد می شدن ریختن بیرون ...

 

وقتی کنار مدرسه کمی شلوغ تر شد به راحتی صدای پچ پچ دخترا که میگفتن " علیرضا" شنیده میشد. اون دخترایی هم که یه زمانی با علیرضا دوست بودن بدون اینکه به روی خودشون بیارن سرشون رو انداختن پایین و رفتن. بعضی دیگه هم که میخواستن جلوی دوستاشون خودشیرینی کنن تیکه میپروندن. من و علیرضا با اینکه کلا شر بودیم ولی همیشه رفتارمون با دخترا مودبانه بود ... تو تموم اون سالها به یاد ندارم که علیرضا با دختری  بد حرف زده باشه یا بهش متلکی گفته باشه ... وقتی هم که دخترا متلکی بهش میگفتن یه جوری نگاشون میکرد که انگار داره به یه دزد نگاه میکنه بعد هم سرشو مینداخت پایین. دخترا هم که اصلا انتظار سکوتش رو نداشتن بالاخره هرجوری شده ولش میکردن و میرفتن .

...

بالاخره پیداش شد. همه دخترا پیرهن سفید و دامن سورمه ای پوشیده بودن ولی لباسها توی تن ستاره جور دیگه جلوه میکرد. مثه ملکه ها شده بود ... دخترای دیگه همگی معلوم بود که بهش حسادت میکردن. از طرز نگاه کردنشون به اون و علیرضا کاملا مشخص بود ...

 

با دوستش بود، نازنین. دختر خوبی بود، قدی کوتاه تر از ستاره داشت؛ دختری لاغر که به نظرم شکننده میرسید. معلوم بود که بدش نمیاد باهم دوست باشیم، ولی با اینکه به سادگی و خوبیش اطمینان داشتم محبتی رو ازش توی دلم احساس نمی کردم ...

 

با اومدنش همه یه دفه ساکت شدن و به اون و علیرضا نگاه کردن. تا به علیرضا رسید با لبخندی بهش سلام کرد و بعدش به من سلام کرد. نازنین هم بهمون سلام کرد

 

چی شده اومدی اینجا؟

فعلا بیا از اینجا بریم احساس میکنم پونصد هزارتا چشم دارن بهمون نگاه میکنن...

 

از مدرسه کمی دورتر شدیم ...

 

خب ... چه خبر؟ ... خوبی؟

آره خوبم

نازی تو خوبی؟

مرسی

 

نازنین دختر کم حرف و خجالتی بود ... معلوم بود که زیاد با پسرا رابطه نداشته چون هروقت من یا علیرضا باهاش حرف میزدیم قرمز میشد . ستاره ادامه داد ...

 

شما امروز زود تعطیل شدین؟

علیرضا درحالیکه لبخندی زد و به من نگاه کرد گفت : ما امروز خودمونو زود تعطیل کردیم ...

ستاره درحالیکه از یه طرف اخم کرده بود از طرف دیگه میخندید با شیطنت گفت : امروز دیگه نوبت کدوم بدبخت بود؟

ها ها ... آقای ناصری دبیر هندسه ... ولی مهم نیست ... اومدم چیزی رو بهت بگم ...

خب؟

امشب چیکاره ای؟

چطور مگه ... ؟

من و علیرضا میخوایم بریم " کیج" ... همون جا که برات تعریفشو کرده بودم، فرهاد هم توش میخونه ... یادمه بهم گفته بودی خیلی دوست داری فرهاد رو ببینی ...

آخه ...

آخه نداره ... امشب میام دنبالت

بابایی چی؟

خودم میام اجازتو میگیرم ... نازی تو هم میای؟

خیلی دوست دارم بیام ولی بابام فکر نمیکنم بذاره

در هر صورت خوشحال میشیم تو هم بیای ... تونستی حتما بیا ...

چشم ... ببینم چی میشه

خب ... پس ستاره امشب ساعت نه میام ... فعلا کاری نداری ؟

نه ...

قربونت .

 

... ساعت نه دم خونشون بودیم.علیرضا تنها شلوار جینی رو که داشت پوشیده بود با یه پیرهن سفید که تازگی ها خریده بود ... منم شلوار جین پوشیده بودم با یه تیشرت.

علیرضا در زد ... ستاره در رو باز کرد، مثه همیشه جذاب! سلام کرد. جوابشو دادیم ...


بیاین تو ...

بابایی اومده؟

آره بیاین تو ...

 

من روم نمیشد ... از بابایی خجالت میکشیدم. یه جوری به علیرضا حالی کردم که بابا من تو نمیام، تو برو من همین بیرون منتظرتون میمونم ... ولی ستاره نذاشت ... بالاخره با زور مجبورم کرد برم تو ...

شب ساکتی بود. بجز صدای همیشگی جیرجیرکها صدای دیگه ای توی حیاطشون نمیومد. تا رفتیم تو بابایی اومد پیشمون. مرد خوبی به نظر میرسید، صورت مهربونی داشت. با اینکه خیلی از عمرش میگذشت ولی هنوز شادابی تو چهره اش دیده میشد. معلوم بود خیلی علیرضا رو دوست داره چون بهش خیلی احترام میذاشت.

 

...

 

کیج ... با اون دیوار های سیاه و سفیدش ... هنوزم هروقت از کنارش رد میشم خاطرات جوونی از جلوی چشام رد میشه ... کیج ... کیجی که یه زمان یکی از بهترین دیسکوهای تهران بود ... کیجی که همه نامزدای جوون پاتوقشون اونجا بود ... کیجی که هرشب از ساعت ده "فرهاد" با گنجشکک اشی مشی توش غوغا میکرد ... کیجی که از توی میدون بیست و پنج شهریور هم صدای ارکسترش میومد ...

.

به کنارش رسیدیم. ستاره خیلی خوشحال بود ... نمیدونستم چرا ... یعنی انقدر دوست داشت فرهاد رو ببینه ؟ همه دخترا اون موقع فرهاد رو مث بت میپرستیدن. پسر و دختر عکساشو زیر جلد کتاباشون میچسبوندن. خیلی برو بیا داشت ... وقتی داشتیم از پله های پیچ مانندش پایین میرفتیم ستاره با خنده و با اشاره به دیوارها گفت:

 

اینجا چرا همه چیز مثه گوره خره !!! ؟

در جوابش علیرضا گفت: تازه اینکه چیزی نیست توش یه قفس داره پر گوره خره ... !!!

 

بالاخره به پایین پله ها رسیدیم. با اینکه یه بار دیگه هم اونجا اومده بودم ولی اینبار برام خیلی بزرگتر جلوه کرد ... سن بزرگ رقص که دورتا دورش میله های قفس برای دکور احاطه شده بود ... طرف دیگه، سن دیگری برای ارکستر و سازهای مختلف ...

رفتیم یه میزی تقریبا دور از بقیه پیدا کردیم و نشستیم ... هممون محو دیگرون شده بودیم ... ریختای مختلف خنده دار ... با لباسای عجیب غریب ... اون موقع شلوارای پاچه گشاد حسابی مد بود ... علیرضا با اشاره به یکی از مردایی که پاچه شلوارش خیلی گشاد بود به مسخره بهم گفت :

امید جون اگه قول بدی پسر خوبی باشی برات یه دونه از این شلوارا میخرم ...!

آخ جون من ! حاضرم دو تا دستمو نداشتم عوضش از این شلوارا داشتم !!!

 

چند لحظه بعد گارسون اومد. چقدر به نظرم مودب رسید. من اولش نمیدونستم چی سفارش بدم، کمی دودل بودم. قبلا هم مشروب خورده بودم ولی میترسیدم شب که برم خونه بابام بفهمه ... بالاخره دلمو زدم به دریا و آبجو سفارش دادم. علیرضا هم شراب خواست. همیشه شراب میخورد. میگفت:

" چیز دیگه به مزاجم سازگار نیست ... "

ستاره هم نوشابه خواست ... ازش خوشم اومد ... نمیدونم چرا ولی اصلا از زنایی که مشروب میخوردن خوشم نمیومد ...

 

راستی ستاره نازی نتونست بیاد ... ؟

نه، حیوونی خیلی سعی کرد ولی باباش نذاشت ...

 

مشغول صحبت بودیم و مشروبا هم کلی کیفمون رو کوک کرده بود که یه دفه صدای همهمه مردم مارو به خودمون آورد. از گوشه سن مردی با یه گیتار وارد شد ... فرهاد بود ...

شلوار کتون کرم پوشیده بود با یه پیرهن مشکی که دکمه های بالاییش رو باز گذاشته بود، آستیناشو دوسه تا تازده بود ... گیتارش توی دست چپش میدرخشید. با طمانینه رفت روی صندلی ای که روی سن بود نشست. گیتارش رو کنار پاش گذاشت و سیگاری روشن کرد ...

توی این مدت وقار و کاراکتر فرهاد از یه طرف و از طرف دیگه تشویقهای مردم مارو مجذوبش کرده بود. ستاره که از خوشحالی نمیدونست چی بگه ... من و علیرضا هم انگار که مریدمون رو بعد از سالها پیدا کرده بودیم کلی خوشحال بودیم ... باورم نمیشد که تشویق اون جمعیت تمومی داشته باشه، ولی بعد از مدتی همه ساکت شدن ، انگار نه انگار که آدمی اونجا بود ...

فرهاد درحالیکه پک غلیظی به سیگار میزد گیتارش رو برداشت ... یکی از پاهاش رو انداخت روی دیگری و سیگارش رو بین سیمهای گیتارش جاسازی کرد ... شنیده بودیم این کارش یکی از ژستاشه ولی دیدنش یه حال و هوای دیگه ای داشت ... دستش رو به طرف سیمهای گیتار برد ... با اولین نتی که نواخته شد همه فهمیدیم چه آهنگیه ... "مرد تنها" ...

موهای تنم سیخ شد ... با اون آهنگ همیشه یاد صحنه های فیلم " رضا موتوری" میفتادم ؛ بهروز وثوقی. از این سینما به اون سینما ، با اون موتور فکسنی ... تراژدی آخر فیلم ... همه جلوی چشام زنده شد ... تاحالا هیچ باری که مشروب خورده بودم به اندازه اون گرمم نکرده بود ... احساس خوبی داشتم ... به ستاره نگاه کردم ... خدایا چقدر زیبا بود ... نه زیبا نبود، یادمه مارگرات میچل اول برباد رفته رو اینجوری شروع کرده بود :

" اسکارلت اهارا زیبا نبود ... ولی مردها اینو به ندرت تشخیص میدادن ... ". ستاره هم چیز زیبایی نداشت ... تک تک اعضای چهره اش ساده ی ساده بودن ... به قولی بهم میومدن ... ولی چیز زیبایی نداشت ... حتی چشمان سبز اسکارلت یا طنازیهاش رو هم نداشت ولی ... نمیدونم چه جوری و با چیش دل من و علیرضا رو تسخیر کرده بود ... به علیرضا نگاه کردم، گیلاس شراب  به یه حالت قشنگی توی دستش بود، دست دیگشم دست ستاره رو نوازش میداد ... یه لحظه برام خاطرات اسکارلت و رت بوتلر زنده شد، ولی ستاره یه فرقی با اسکارلت داشت ... ستاره اسکارلتی بود که رت رو زودتر شناخته بود ... و این بهتر بود، چون پشیمانی از دست دادن رت در آینده اون رو نگران نمیکرد ...

گارسون رو صدا کردم ... حیف بود با اون گیتار و صدای ناب بیکار باشم ... فرهاد غوغا میکرد ... :
" ... با صدای بی صدا ... مثه یه کوه بلند ... مثه یه خواب کوتاه ... یه مرد بود ... یه مرد. با دستهای فقیر ... با پاهای خسته ... با چشمهای محروم ... یه مرد بود ... یه مرد. شب ... با تابوت سیاه ... نشست توی چشماش ... خاموش شد ستاره ... افتاد روی خاک ... سایشم نمیموند ... هرگز پشت سرش ... غمگین بود و خسته ... تنهای تنها. با لبای تشنه ... به عکس یه چشمه ... نرسید تا ببینه ... قطره ... قطره آب ... قطره آب . در شب بی طپش ... این طرف ... اون طرف ... میوفتاد تا بشکفه ... صدا ... صدای پا ... صدای پا ... "

 

چند دقیقه بعد گارسون با لیوانی دیگه به میز ما نزدیک شد ...

بعد از اینکه آهنگ تموم شد مردم حدود ده دقیقه فقط دست میزدن. همه واقعا به وجد اومده بودن و بیشتر از همه من ... اون شب فرهاد حدود یه ساعت بهترین آهنگاش رو خوند ... بعد از یه ساعت وقتی که میخواست بره همه واقعا ناراحت شدن ... از بین ارکسترش دونفر اومدن بیرون، هردو ریشو بودن ... یکیشون لاغر و دیگری کمی چاقتر به نظر میرسید. هنوزم همه از اینکه فرهاد به اون زودی رفته بود ناراحت بودن. بعد از اون برنامه زیبای فرهاد انگار که هیشکی حال و حوصله شنیدن برنامه اون دو نفر رو نداشت ...

 

ستاره با اشاره به مرد لاغرتر با خنده گفت :

وای ... یارو چه دماغی داره ...

 

ولی وقتی که برنامشو شروع کرد هیشکی باورش نمیشد که یه همچین صدایی هم وجود داره ... صدای گرم و گیراش اصلا به قیافش نمیخورد ...

" ابی" صداش میکردن ... اونیکی رو هم "شهرام" .

 

به نظرم رسید که تازه خواننده شدن، چون تا اون موقع ازشون آهنگی نشنیده بودم. بعد از اینکه دوسه تا آهنگ رو باهم خوندن شهرام صحنه رو ترک کرد و ابی با صدای قشنگش " غربت " رو خوند ... غربتی که با اون ابی رو همه بهتر شناختن ... غربتی که خبر از غربت دل من میداد .

غربتی که اون شب مکمل زیبایی ستاره شد ... :

" ... هیچ تنها و غریبی ... طاقت غربت چشماتو نداره ... هرچی دریا تو زمینه ... قدر چشمات نمیتونه ابر بارونی بیاره ... وقتی دلگیری و تنها ... غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره ... نمیتونم غریبه باشم ... توی آئینه چشمات ... تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات ... توی این غروب دلگیر جدایی ... توی غربتی که همرنگ چشاته ... همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته ... حرفی داری روی لبهات اگه آه سینه سوزه ... اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه ... تو بگو به این شکسته قصه های بیکسی تو اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو ... نمیتونم غریبه باشم ... توی آئینه چشمات ... تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات ... نمیتونم ... نمیتونم ... نمیتونم ... "

 

هیشکی فکر نمیکرد اون شب یه همچین صدایی رو بشنوه ... به علیرضا گفتم : علی ... مثه اینکه باید عکسای فرهاد رو از دیوارای اتاقمون برداریم عکسای ابی رو جاش بذاریم.

اون شب یکی از شبهای خوب زندگی من بود. شبی که فرهاد رو دیدم ... شبی که به من بزرگمرد صدا ابی معرفی شد ... و از همه مهمتر شبی که ستاره را بهتر از قبل شناختم ... و شبی که مقدمه ای شد تا علیرضا رو کم کم فراموش کنم ...

 

... تا چند وقت بعد از اون شب حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ... یاد ستاره از مغزم خارج نمیشد، تمام فکرم رو مشغول کرده بود. ستاره مثه پاره ای از تنم شده بود ... اصلا نمیتونستم اون انگشتای ظریفش رو، اون لبهای گلی رنگش رو که همیشه روش خنده بود، حرکات موهای صاف و بلندش رو که مثه تلاطم امواج دریا بود و از همه مهمتر اون سیاهی چشماشو که از هرچیزی که دیده بودم سیاهتر برام جلوه میکرد، رو فراموش کنم ... به علیرضا فکر میکردم، اصلا دیگه نمیتونستم تحملش کنم، همش از دستش درمیرفتم ... هروقت که بهش نگاه میکردم یاد ستاره میوفتادم. دلم براش یه جورایی میسوخت ... اون این همه به من لطف کرده بود اون وقت من یه همچین فکرایی نسبت به ستاره داشتم ...

 

چند روز از دستش درمیرفتم ... مدرسه هم نمیرفتم. اصلا نمیتونستم کنارش بشینم ... صبحها به بهانه مدرسه از خونه میزدم بیرون و بعد ظهرها برمیگشتم. به خونه که میومدم مامانم میگفت که علیرضا اومده بود دنبالت ... با خودم فکر میکردم ... :

" این همه دختر ... چرا من باید از بین این همه عاشق عشق بهترین دوستم بشم؟ آخه چرا ستاره؟ مگه علیرضا به من چه بدی کرده  که من باید بهش این جوری جواب بدم؟ ... ".

سه چهار روز گذشت ... تا اینکه یه روز که طبق معمول اون روزا به جای مدرسه رفتن داشتم توی کوچه ها پرسه میزدم علیرضا رو دیدم ... اصلا نمیخواستم اون جوری ببینمش ... خواستم اول خودمو به کوچه علی چب بزنم و یه جوری برم، ولی دیدم نمیشه چون منو دید ... اومد جلو ... روی لباش خنده همیشگیش بود ...

 

به به سلام ... امید خان ... چه عجب ما شمارو زیارت کردیم ...!

سلام ...

بابا کجایی؟ نمیگی یه رفیقی یه چیزی ما داشتیم؟ نمیگی علیرضا زنده س یا مرده؟

سرم رو انداختم پایین ... اصلا دوست نداشتم اون حرفاش ادامه پیدا کنه ... از خودم بدم اومده بود. وقتی دید جوابش رو ندادم اخم کرد ... یه دفه جدی شد. علیرضا وقتی شوخی رو میذاشت کنار دیگه به این راحتی ها طرفش نمیرفت ... به چشام زل زد ...

امید تو حالت خوبه؟ چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ لعنتی بگو ببینم چی شده؟

 

معلوم بود عصبانی شده بود ... به ندرت عصبانی میشد ولی وای به زمانی که عصبانی میشد ... منم می خواستم حرفامو بهش بگم ... دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... میخواستم بهش بگم که ستاره رو چقدر دوست دارم ... میخواستم بهش بگم که زندگیم فقط شده ستاره ... می خواستم بگم که ... آره، خیلی چیزا رو میخواستم بهش بگم ولی نتونستم ... شاید هم جراتش رو نداشتم ... وقتی که صورت بچه گونه علیرضا رو دیدم نتونستم اون چیزا رو بهش بگم ... توی دلم به خودم اعتراف کردم که تنها کسی که برای ستاره میتونه مناسب باشه فقط و فقط علیرضاس و تنها کسی که میتونه مکمل خوبی برا ستاره باشه جز علیرضا کس دیگه ای نیست ...

 

درحالی که سعی میکردم زورکی لبخندی بزنم زدم روی شونش و گفتم : چیزیم نیست ...

پس چرا مدرسه نمیای؟

به امید خدا فردا دیگه میام ...

امید جون اگه چیزی شده به من بگو ... ما که باهم این حرفارو نداشتیم ... داشتیم؟

نه نداشتیم، ولی آخه چیزی نشده که بخوام بهت بگم. چیزی نشده، مطمئن باش. خب دیگه کاری نداری ...؟

با تعجب نگام میکرد ... گفت: نه قربونت. پس، فردا میبینمت ...

آره ... خدافظ

خدافظ ...

 

...

 

فردا توی مدرسه علیرضا رو دیدم. هیچ تغییری نسبت به قبل نکرده بود، همون علیرضای صمیمی و قدیمی بود. وقتی منو دید خیلی خوشحال شد ... اتفاقات اون چند روز رو تند تند برام تعریف کرد ... از ستاره برام گفت؛ گفت که ازم به خاطر اون شب خیلی تشکر کرده بود، مثه اینکه بهش خیلی خوش گذشته بود ...

 

راستی امید یه مطلبیه ... خیلی وقت بود میخواستم راجبش باهات صحبت کنم ...

بی اعتنا در جوابش گفتم : خب ...؟

درمورد نازنینه ... اووم ... چطوری بگم ... ببین تو از نازی خوشت میاد؟

نازی؟ ... خب بدم نمیاد ... چطور مگه؟

ببین ... چند وقته ستاره همش به من میگه این دوتا خیلی بهم میان ... یه جورائی خیلی دوست داره که باهم دوست بشین ...

خیلی ناراحت شدم ... نمیدونم چرا، ولی دوست نداشتم ستاره همچین حرفی رو بزنه ... آخه من که خود ستاره رو دوست داشتم چطور میتونستم با نازی دوست بشم؟ با بی حوصلگی گفتم: خب ...؟

خب به جمالت ... گفتم یه قرار بذاریم بیشتر ببینیش ... ببینم امید دوست داری باهاش دوست شی؟

خیلی عصبانی بودم ... اصلا نمیدونستم چی بگم؛هم نازی به نظرم دختر خوبی میومد و هم نمی خواستم با این کار ستاره رو  از دست بدم. سر دوراهی عجیبی گیر کرده بودم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. نازی به خوشگلی ستاره نبود ولی شاید اخلاقا از ستاره خیلی هم بهتر بود. اینو خودم هم میدونستم. ستاره تونسته بود هردختری رو برام زشت جلوه بده ...

 

امید ... امید ... بابا کجایی؟ اصلا معلوم هست تو چت شده؟ چن وقته عوض شدی ... چت شده مرد؟ از دست من ناراحتی؟

نه، چرا باید از دستت ناراحت باشم ...

آخه چند روزیه اینجوری به نظر میاد ...

نه اصلا هم از دستت ناراحت نیستم ...

خونه چیزی شده ؟

نه بابا ... ولم میکنی یا نه، چیزیم نشده ... اه ... تو هم گیر دادی ها ... خب بابا اگه تو میخوای باهاش دوست میشم ...

 

این جمله آخر رو خیلی بلند گفتم ... تقریبا دیگه داشتم سرش داد میزدم ...

تنها کاری که کرد این بود که متعجبانه نگام کرد. اصلا باورش نمیشد که من همون امید قبلی ام ... حق هم داشت ... پشتش رو بهم کرد ... داشت میرفت ... پیش خودم فکر کردم که درست نیست دوستی چندین و چند ساله ما آخرش این جوری تموم شه ... علیرضا با کسی که قهر میکرد دیگه امکان نداشت دوباره باهاش آشتی کنه ... تند به طرفش دویدم ...

 

علیرضا ...

انگار نه انگار که چیزی شنیده ... به را رفتنش ادامه داد ... دوباره صداش زدم :

علیرضا ...

بازم عکس العملی نشون نداد ... بغض اومده بود توی گلوم ... یعنی علیرضا رو از دست داده بودم ...؟

درحالیکه صدام میلرزید بهش گفتم : من اومدم ازت معذرت بخوام ... دوست نداشتم این پایان دوستی ما باشه ...

تا اینو گفتم برگشت. تاحالا علیرضا رو اینجوری ندیده بودم؛ داشت گریه میکرد. اشک چشماش مثه رودخونه پرآبی جاری میشد ... با خودم فکر کردم : " اگه من فقط بغضم گرفت علیرضا زار زار گریه میکنه . علیرضا تو چقدر خوبی ... "

پرید بغلم کرد. درحالی که صداش با گریه آمیخته شده بود گفت: امید دوست دارم ...

علیرضا از تو بعیده ... گریه نکن ... بچه ها دارن نگات میکنن ...

منو ببخش ...

تو منو ببخش ... در ضمن یه قرار بذار تا بیشتر نازی رو ببینم ...

 

...

 

بعد از مدرسه رفتیم دم مدرسه ستاره اینا ... مثه همیشه خوشگل و شاداب بود ... نازی هم مثه همیشه آروم و باطمانینه بود ...

 

سلام خانوم خوشگله ...

سلام ... سلام امید خان ...

 

هه ! ... "امید خان" ! ... چه جالب منو صدا میکرد.

 

چطوری؟ چه خبر؟ امتحانت رو خوب دادی؟

آره ... جات خالی ببینی چه امتحانی دایدم ... اسمش رو هرچی میشد گذاشت جز امتحان ...

مگه دخترها هم تقلب میکنن ؟

نازنین آروم خندید ... ستاره ادامه داد:

نه پس ... خیال کردین فقط پسرا بلدن تقلب کنن؟

 

همین جوری که از مدرسشون داشتیم دور میشدیم ستاره هم تعریف میکرد:

آره ... خلاصه وقتی خانم عاطفی دید ما حاضر نیستیم امتحان بدیم مدیر رو صدا کرد ... اونم اومد بالا ... همش جیغ میزد. ما مرده بودیم از خنده ... خلاصه قرار شد امتحان بدیم. ولی چشمت روز بد نبینه چه امتحانی بود. کاغذ های تقلب از این ور کلاس به اونور همش در رفت و آمد بود ...

 

خب حالا چند میشی ؟

خب ده رو میگیرم ...

هاهاها ... این همه تقلب کردی اونوقت میگی ده رو میگیرم؟

ستاره اخماشو کرد تو هم ... علیرضا درحالی که میخندید گفت: حالا ناراحت نشو ... بعد هم درحالیکه روش رو کرد طرف نازنین گفت:

نازی تو چی ، تو هم تقلب میکنی؟

قبل از اینکه نازنین فرصت حرف زدن داشته باشه ستاره گفت:

نازی؟ به، مثه اینکه نازی شاگرد اوله ها ... نازی و تقلب؟ نازی درسها رو بهتر از معلمامون میدونه اونوقت تقلب کنه؟

نازنین دوباره آروم خندید. علیرضا که به خیال خودش داشت به من لطف میکرد گفت:

پس نازی هم عین امیده؟ ... اونم وقتی ما تقلب میکنیم ناراحت میشه !!!

 

چشم غره ای به علیرضا رفتم . اون خوب میدونست که امکان نداره تو هیچ امتحانی تقلب نکنم ... ستاره هم که اینو میدونست لبخندی زد ...

 

بالاخره علیرضا و ستاره کار خودشون رو کردن و قرار شد یه روز قرار بذارن که من و نازی بیشتر باهم آشنا بشیم ولی هنوزم ته دلم راضی نبود ...

 

... بعد ظهرهای سه شنبه رو اصلا دوست نداشتم. برام درست شبیه بعد ظهرهای جمعه بودن. اصلا نمیدونستم چرا ولی هیچ وقت به خاطر ندارم که سه شنبه ها بهم خوش گذشته باشه.

اون سه شنبه هم بعد ظهر دلگیری داشت . اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم . به خودم فکر کردم، به ستاره، به علیرضا و به نازی

...

نازی ... دختر باوفا ... اصلا دوست نداشتم سرنوشتی مثه خودم رو داشته باشه. اگه از همین اول تکلیفش روشن میشد بهتر بود تا اینکه یکی دوسال دیگه بفهمه که دوسش ندارم.

 

هوا کم کم داشت تاریک میشد ... دیگه نمیتونستم هوای تلخ تنها بودن توی خونه رو تحمل کنم. به خودم گفتم شاید اگه برم بیرون قدم بزنم کمی بهتر شم. لباس پوشیدم. در حیاط رو باز کردم و رفتم توی کوچه. مثه همیشه خلوت بود. به نظرم رسید یه نفر از ته کوچه به طرفم میاد، تاریکی اجازه نمیداد بشناسمش. دقیقتر که شدم دیدم پدر خدا بیامرزمه. خدا رحمتش کنه توی دستش دوتا کیسه بود، میوه گرفته بود. خدا بیامرز امکان نداشت یه شب بیاد خونه و دست خالی باشه. دبیر بود، دبیر دبیرستان خودمون و چند تا دبیرستان دیگه. بعد از مدرسه هم تا دیروقت شاگرد داشت. خیلی زحمتکش بود. اون موقع ها پنجاه و یکی دو سالش بود . ظاهرش با اینکه معمولی بود ولی همیشه تمیز و آراسته بود. با موهای جو گندمی و عینک قهوه ایش. هیکل لاغر و کوچیکی داشت ...

با اینکه معلم جدی و سختگیری بود ولی بیاد ندارم شاگردی از دستش شاکی باشه ... با اینکه توی کارش جدی بود ولی همون قدر هم با شاگرداش دوست و مهربون بود . همیشه درحال آموختن بود ... صبح و شب زحمت میکشید ... یه بار که ازش پرسیدم: "آقا جون ... ما تعدادمون مثه خونواده های دیگه زیاد نیست ... پس چرا شما از کله سحر تا شب انقدر زحمت میکشید؟ " ، در جواب گفت: "امید جان ... اولا از اینکه تو تنها فرزندمی خیلی خوشحالم ... با این گرونی و این حرفها خیلی خوب شد که تو تکی وگرنه الان همین امکانات کمی رو هم که داری نداشتی، ثانیا اگه میبینی که من این همه زحمت میکشم فقط به خاطر اینه که تو هم عین من نشی ... پدر بزرگ خدا بیامرزت اگه یه ارثی برام گذاشته بود که الان من مثه سگ جون نمیکندم ..."

 

همیشه روی پدرم به عنوان یه دوست خوب حساب میکردم. امکان نداشت هیچ موقع باهام بلند حرف بزنه ... ما هم امکان نداشت روی حرفش حرفی بزنیم ...

 

 

... نمی دونم چی شد که سر از اونجا درآوردم. اصلا هدفم این نبود که به اونجا برم ... ولی وقتی خواستم برم دیگه نتونستم از اونجا تکون بخورم ... دلم براش تنگ شده بود ... خیلی دوست داشتم ببینمش... لحظه ای به علیرضا فکر کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم، چون با این کار بیشتر اعصاب خودم رو خورد میکردم. به تیر چراغ برقی که روبروی در ستاره اینا بود تکیه دادم. کم کم ستاره ها داشتن بهم چشمک میزدن ... همه ستاره ها جز اون ستاره اصلی ...

 

نمیدونم چه مدت توی اون حالت بودم ... فقط اینو میدونم که وقتی بابایی خواست در رو باز کنه به خودم اومدم ... اشکی که نمیدونم از کجا اومده بود روی گونم رو با عجله پاک کردم و رومو کردم اون ور ... خدا خدا میکردم که بابایی منو ندیده باشه. به نظرم رسید منو ندیده چون بدون هیچ عکس العملی رفت توی خونه و در رو بست. خدارو شکر کردم ... اگه بابایی منو دیده بود و اونوقت به ستاره میگفت، خیلی بد میشد.

به ساعت نگاه کردم ... خدای من ده بود .... یعنی من دو ساعت اونجا بودم؟ پس چرا اصلا به نظرم نیومد ... کم کم خواستم برگردم ... فکر میکردم لابد تا اون موقع آقاجونم نگران شده. چشمام رو پاک کردم. آخرین نگامو هم به خونه ستاره اینا کردم و برگشتم برم ... تا رومو برگردوندم انگار یه چیزی مثه پتک خورد توی سرم . اصلا انتظارش رو نداشتم ... علیرضا بود ...

 


ادامه دارد ...